بهرام سالکی
دیدم مدتیه، طاقچه رو ندیدم. یه چرخی میون کتابای کتابخونه زدم و مثنوی گرگ نامه رو دیدم. بازش کردم دیدم توی همون صفحات ابتدایی مونده.. شاید یه روزی تا تهش خوندم..
دیدم مدتیه، طاقچه رو ندیدم. یه چرخی میون کتابای کتابخونه زدم و مثنوی گرگ نامه رو دیدم. بازش کردم دیدم توی همون صفحات ابتدایی مونده.. شاید یه روزی تا تهش خوندم..
میخونه: دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست..
شاید باورت نشه اما بار بعدی توی مشتی ملخک.
یک/ پشت عکس نوشته بود بیست و هشت بهمنِ هفتاد و هشت.
دو/ ۹۹.۹۹۹۹% مواقع پول نقد ندارم. آقایی نزدیک شیرینی فروشی اکاردئون میزد، ناامید دست توی کیف کوچیکم میچرخوندم ببینم چی توی اون بازار شام به دستم میاد که شانسی یه چیزِ ناچیزی نقد داشتم. به آقاهه دادم و با مهربونی گفت عیدتون مبارک. گفتم مرسی اما امروز تولدمه. خندید گفت تولد مهم تر از عیده، پس تولدتون مبارک. مرسی خب:))
سه/ دیسکاشن ننوشتم و تازه اومدم پاش. سرم داره میترکه. خدایا کمک.
چهار/ نون خامهای مطلوب بود. صاحب یه خرس نرمالوی خاکستری مایل به بنفش هم شدم. اسمش رو گذاشتم پنبه. چون خیلی نرمه.
پنج/ و در نهایت، با خودم: چون این روز رو در هر حالتی مینویسم که چگونه بود. و سر رسیدم به اتمام رسیده و دفتر بعدیم هشتم اسفند بدستم میرسه، شاید بعدا یه ادامهی مطلبی اینجا یا توی نوت گوشیم نوشتم. ندانم.
شش/اون بالای بالا، سر درِ اینجا، نوشتم چقدر عمر کردم. چون بشخصه بهش فکر میکنم برام عجیب میشه همه چی.. از یه جهاتی عدد بسیار کمی و از یه جهتی بسیار بزرگه. یعنی نه وقتی بچه بودم خودم رو توی این سن و سال میدیدم نه وقتی رسیدم به نوزده بیست سال این شکلی بودم که بیا و پنج سال دیگه رو ببین.حس عجیب و تا حدی دوست نداشتنی دارم. انگار دخترکِ مو خرگوشی کلاس اولیای هستم، که تمام سوادش، حروف الفباست و ته تهش جمع عددهای یک رقمی، و حالا با این وضعیت، یک روز ناغافل دست این دخترک رو گرفتن و بردن نشوندنش کلاس پنجم دبستان.. شایدم دوم راهنمایی! یه همچین چیزی..مینویسم سر در اینجا هی جلوی چشمم باشه یادم بمونه. هر چند کمپین نه به عمر کنندگان آری به زندگی کنندگان یادم هست!:)
همین.
توی آهنگِ بستنی کیمِ he and his friends، یه جاییش هست که میگه: که من، همهی عمر، دنبال معنی زندگی بودم توی نشونهای یه فرمولی، تهش دیدم همهش همینه.. همین لحظههای خیلی معمولی...
طرفای ساعت یک، زنگ زدم به کتابخونه، ببینم تا ساعت چند هستن کتابا رو ببرم، اولین مرتبه جواب ندادن.. حدودا یک ساعت بعدش زنگ زدم و آقاهه جواب داد گفت یکبار جواب نمیدیم یعنی نیستیم! پرسیدم پنجشنبه ساعت کاری تا چهار نبود؟ گفت نه تا ساعت یکه و قطع کرد. بداخلاق! ناراحت شدم من.
داریوش از اون طرف میخونه هنوزم تو شبهات اگه ماهُ داری من اون ماهُ دادم به تو یادگاری. من از این طرف دستمال نم دار توی دستم رو تکه تکه میکنم طوری که انگار برای مورچهها میخوام غذا درست کنم.. هعی زندگی..
دو فصل پاندای کونگفو کار دیدم. چهار کیلو چاق شدم. هی پاندا کاسه کاسه نودل خورد. هی من رفتم نودل درست کردم برای خودم. مسخرهی بیجنبه.
میگه: خوشآ به حال شما دورها که هر چیز خوبی پیش شما در دورهاست.. همهی چیزهای خوب از دورها میرسند؛ نسیمها.. بادها.. طوفانها..
افسردگی قبل از تولدم عود کرده و حقیقتا کدرم. داشتم یادداشت مینوشتم از مواد پواد، بیهوا پرت شدم به بیست و نه سالگی. خودم رو تک و تنها توی شهری دیدم که دوره. و اگه میمردم کسی نبود بیاد جمعم کنه مگر ارگانهای 2لتی! غمگین کننده بود زن. غمگین کننده و به قدری واقعی که دفتر دستکم رو رها کردم و سعی میکنم قلبم رو با دست سر جاش نگه دارم که نپره بیرون. آروم دختر. کی مرده کی زنده؟ از کجا معلوم توی همین خونه نباشی؟ اصلا از کجا معلوم اون موقع بتونی نفس بکشی و باشی؟! هیچی نیست. اینجایی.. و احتیاجی به ارگان 2لتیای نیست. نفس بکش نمیری.
+عنوان، خانوم هایده.
حق با شماست فروغ، اونجایی که بهم میگی:
نگاه کن تو هيچگاه پیش نرفتی. تو فرو رفتی..
واقعا نه فقط در این شرایط... که توی این هوا..
جوانی؟ از دست دادن، میگرن، عفونت درمان نشدنی گوش، انتظارِ بیهوده و تمام نشدنی برای کانکت شدن پروکسی و vpn، ترافیک، ماسک و بیماری همهگیر و تکرار دوزهای واکسن، تپش های افسار گسیختهی رو مخ، بیخوابی و بیداری، در به در دنبال کار گشتن و حساب کتابِ اینکه اینجا به کجا وصله، آلودگی هوا، له شدن، اضطراب، هر روز داستان جدیدی پیدا شدن، به این فکر کردن که دیگه بدتر از این نمیشه و میبینی که میشه، احساسِ اینکه دیگه نمیتونی اما میبینی که میتونی، یاد گرفتن، نوشتن نوشتن نوشتن..