کم نفس
عملا تنفسی با بینی آنچنان نداشتم و الان کاملا ندارم. سهم تنفس با بینی من رو جهانگیری خورده.
عملا تنفسی با بینی آنچنان نداشتم و الان کاملا ندارم. سهم تنفس با بینی من رو جهانگیری خورده.
سالی که نکوست از بهارش پیداست.
هوا گرگ و میشه. زمین تماما خیس. جوی کنار خیابون پر از آب و روونه و فقط بوی بارون و خاک نم خورده حس میشه. همه چیز خیلی جادویی و خوشاینده.. انگار که میخواد از دلمون در بیاره..
با این خستگی رو در کنیم.. بعد ببینیم چیکار باید کنیم واقعا؟
امسال یکی اینکه از دیوال اون کالکشن هر ماه رو یاد گرفتم و انجامش دادم خوب بود.. یکی اکسل کردن دخل و خرجم. اولی باعث شد حالا که برمیگردم و از فروردین نگاه میکنم.. ببینم توی همین سال ناجالب هم، بالاخره روزهایی بوده.. که خوب بوده، آسمون قشنگ بوده، جایی رفته بودم، اصل مدرکم خیلی زود به دستم رسیده، بارون اومده، پیش کسی بودم که خوب بوده و از اینجور چیزها.. دومی هم باعث شد با رسم شکل و نمودار، نشتی حساب و پیدا کنم و تا حد خوبی کمتر پول هدر بدم و حساب شده خرج کنم. چیزهای خوب دیگری هم بود اما این دو تا جدید و پیوسته بود. اولی هر ماه و دومی هر شب و هفته..
توصیه میشود.
همزن رو که برداشتم، احساس کردم از فرنی درست کردن و خوردن واقعا خسته شدم. یک ساشه نسکافه فوری از توی کابینت برداشتم و به جای شکر ریختم توی آرد و شیر و نتیجه اینکه دیگه نه فرنی داشتم، نه نسکافه. یه چیزی بود که خوب نبود اما گلو صاف کن بود. توصیه نمیشود.
"دلم میخواست از این لحظههای سرد بی وزنی، به آغوش تو برگردم. اگرچه بی بدن بودم.."
احساس میکنم به جای اینکه با اسکاچ دونه دونه سرامیکها و درزشون رو بسابم، اگه فرشها رو جمع کنم و یه دوغاب درست کنم و بریزم کف کل خونه موفقترم.
بخارشوی رو امروز از دست دادیم و من در نقش بخارشوی عمل کردم. تمام زمین رو سابیدم. ولی آخرش خوب بود یه طوری روشن شد انگار پونصد متره! با تاید و هر چیزی به جز سفید کننده و اینجور چیزها هم کار کردم اما حالا.. نفسم درد میکنه. اپیزود مجردهای رادیو مرز رو امروز بالاخره تموم کردم. آقا! من حالا نه جلوی کسی اما پیش خودم، ادعام میشد که.. آدم همدلی هستم. همدل رو هم امسال کلمهش رو پیدا کردم وگرنه تا چند سال پیش این خصلت رو "خاله خرسی مهربون" صداش میکردم. و منظور از این خصلت هم این بود که خودت رو میذاری جای بقیه. سعی میکنی از چشم اون ها نگاه کنی و بهشون حق و فرصت میدی یا شاید هم نمیدی ولی مهم اینه که یه مکثی داری.. میدونی شاید یه چیزی هست که تو در موقعیت خودت نمیدونی و از اونجایی که اون هست طوری دیگری لمس میشه و.. یه چیز خوبی بود دیگه کلا.. اما رادیو مرز این ادعای من رو پیش خودم تار و مار کرد. من اپیزود بچههای طلاق، غیر تهرانیها، مجردها، بعد از خودکشی رو توی این دو سه هفته شنیدم. و شنیدن آدمها که حالا فرزند طلاق بودن، تهران نبودن، مجرد بودن، کسی رو به خاطر خودکشی از دست داده بودن.. یه چیزهایی رو بهم رسوند که.. آآآ! تو خودت رو میذاشتی جای بقیه ولی ببین یه عالمه فاکتور دیگه هم هست که توی اون موقعیت درکی ازش نداشتی و اصلا روحت هم خبر نداشت که بتونی بهش اینطور فکر کنی..
آره خلاصه.. تار و مارم کرد رادیو مرز. عنوان اپیزودها هم یه طوریه که آدم میخواد همهش رو بشنوه ببینه قصهی آدمها چیه.. دریافتشون.. حسشون.. موقعیتشون.. آزار میبینی میدونی اما.. باز هم میخوای کفش آدمها رو بپوشی و راه بری..
آدم دنبال جبرانش هم نگرده و بخشیده باشه هم اما.. روسیاهی یه چیزایی میمونه برای یه کسایی و.. هیچ رقمه از بین نمیره. ایناست که بده.
کدر بودم. هستم. میدونی.. در این لحظه یکی از پولدارترین ورژنهای خودم هستم. و وقتی میبینم یکی از دغدغههای جدی سال چهارده صفر دو، پول درآوردن و پول داشتن بوده.. از خودم توقع دارم الان خوشحال باشم. یا حتی راضی. اما نیستم. ناراضی هم نیستم اما.. به طور کلی حس خاصی ندارم. یک بی تفاوتیِ مسخره من رو سفت در آغوش گرفته..
کاش یه دستورالعملی وجود داشت و میدونستم مثلا بعد از سی و هشت لیوان عناب و آب ولرم و شیر گرم و آبلیمو عسل و چای و اینجور چیزها، گلو و صدا رو بدست میارم. الان واقعا شمار لیوانها از دستم خارج شده اما بهبودی حاصل نشده و خسته هم شدم.
توی فکرم. هزار و چهارصد و دو سال جالبی نبود. میتونم بگم که در واقع سختتر از شرایطی که امسال تجربه کردم رو.. پیش از این تجربه کرده بودم اما، در سختیِ هزار و چهارصد و دو تنها بودم. غم مشترک و درد مشترکی نبود که به اشتراک گذاشته شه و بگیم به فنا رفتیم کاپیتان! اما حداقل همهمون دور همیم و شاید دور هم تونستیم کاری کنیم. نه اینطور نبود. در سختی و آزار این سال تنها بودم. یک جورهایی همه چیز زیادی شخصی و خصوصی و گره خورده بود. چند روز پیش یادم افتاد که قرار بود بعد از تموم شدن بیست و چهار سالگی سگی، وسطهای ماه اسفند.. کروسان درست کنیم.. اما احساس کردم هنوز هم وقتش نیست. کی وقتشه؟ ندانم. شاید هم نباید منتظر وقت خاصی بود. ولی حقیقتا ترجیح میدم بذارمش برای وقتی که کمی کوکتر بودم. همه در تکاپوی نوروزن.. یا حداقل اینطور به چشم من میاد. مرکزهای خرید شلوغه. توی خیابون نیسان آبیِ قالیشویی دیده میشه و کامیونهایی که بارشون مبل و سرویس چوبه.. حاجی فیروز و مرد تنبکزن دم چهارراه و بازارچههای نوروزه ریتمدار و قِردار مینوازن.. و من.. خرید خاصی نکردم. مامان حسابی شاکیه و در یک اقدام تلافیجویانه امشب گفت من یه کت شلوار زیبا برای خودم دیدم اما چون تو هیچی نمیخری من هم اصلا هیچی نمیخرم! تلاش کردم تلافی نجویانه اما موفق نبودم. واقعا احتیاجی به لباس یا کیف و کفش و هر وسیلهی دیگهای ندارم در حال حاضر و نمیدونم چرا باور نمیکنن. پریشب که بیرون بودیم سین گفت ماگ میخری؟ گفتم دارم. گفت تو چه همه چی داری! و من خندیدم. "دارم" چیزیه که در مقابل بیشتر گزینههای خرید این روزها میگم و وقتی میگم دارم، واقعا دارم. و ترجیح میدم مثلا از همین دو سه تا ماگی که دارم استفاده کنم تا اینکه شش تا داشته باشم و ازشون استفاده نکنم. الان تنها نیازمندیم احتمالا باتری لپتاپه که به فنا رفته و اسیرم کرده و امیدوارم به حق همین شب عزیز مشکل لپتاپ با عوض کردن باتری حل بشه. خونه تکونی هم اگر به معنای شخم زدن همهی داشتنیها و بخشیدن و دور ریختن آنچه نمیخواهیم و استفاده نمیکنیم هست، انجام شد. اگه به معنی بشور بسابه، انجام نشد. پردهی اتاق و ملحفه و روبالشی رو نشُستم. کف اتاق رو طی نکشیدم. چهارچوب در و پنجره رو هم تمیز نکردم. فقط قالی کف اتاق رو شستم. اِ مثل اینکه جدی جدی هیچ کاری نکردم. اما حالا وقت زیاده.. سالی یک بار که آدم تمیز نمیکنه که.. وقت زیاده و تازه بارون هم قراره بیاد. شنبه، سه شنبه، چهارشنبه.. هواشناسی که اینطور گفته..
داشتم میگفتم.. هزار و چهارصد و دو سال جالبی نبود. میتونم بگم که در واقع سختتر از شرایطی که امسال تجربه کردم رو.. پیش از این تجربه کرده بودم اما، در سختیِ هزار و چهارصد و دو تنها بودم. غم مشترک و درد مشترکی نبود که به اشتراک گذاشته شه و بگیم به فنا رفتیم کاپیتان! اما حداقل همهمون دور همیم و شاید دور هم تونستیم کاری کنیم. نه اینطور نبود. در سختی و آزار این سال تنها بودم. احتمالا بیشترِ مابقی زندگی هم همینطوره اما خب این اولین بار بود. این همه تنهایی در مواجهه با یکسری داستانها.. با این شدت.. اولین بار بود. نه اونقدر بزرگ بودم که با تدبیر و دوراندیشی راه حلی ترتیب بدم و خردمندانه قدم بردارم. نه اونقدر کوچک بودم که پشت پرده قایم شم و بگم من اصلا نیستم. بدبختی ماجرا اینجا بود که انسان معاصر نه تنها تنها بود، که نمیتونست بدبختیهاش رو کلمه کنه و حرف و صوتش کنه و به یک نفر بگه. این از تنها بودن آدم رو تبدیل میکرد به تنها و بدبخت بودن. و این سخت بود. غمباد میگرفت آدم.. اما از غمباد هم نمرد آدم. به هر حال اینطور که پیداست.. آدمیزاد از آنچه در آینه میبینه سگ جانتره. و همچنان گلدون نارنج بوی بهشت میده و هفتسینِ طبیعی رو کنار هم بچینیم قشنگه، پیراشکیهای نان سحر شعبه امیرکبیر خوشمزهست و مزه ی بهشت میده.. و میشه رمان خوند و دمی در این دنیا نبود. و خانواده هنوز کنار آدم هست و مامان هنوز آلبالو پلو درست میکنه باقلوا! و جور عدمِ ادامهی تحصیلم پیش پدر دانشگاه دوستم رو خواهر PHDخوانم میکشه و دوستانی دارم بهتر از برگ درخت.. چنان که با اینکه این روزها سرم بیشتر توی لاک خودمه و بیخبرم از همه اما.. تصور اینکه چنین آدمهای خوبی در این جهان زیست میکنن روشن نگهم میداره.
ایدهای از چطور بودن سال بعد ندارم. حتی پلن خاصی هم ندارم. فقط میخوام توی این رودی که جریان داره شنا کنم و شنا رو بهتر یاد بگیرم. و بیشتر ضد آفتاب بزنم. این پلن هم که از یک ماه پیش که تولدش بود، نسخهی دموش اجرا شده و سال تحویل به بعد، نسخهی اصلیش روی سایت قرار میگیره! به امید آنکه در سال پیش رو، اگر تنها هستیم، تنها و بدبخت نباشیم و بشود حرف زد. سلامتی هم چیز خوبیه اگه داشته باشیم. و.. دیگه چی؟ هیچی دیگه.. همین..
نفرت انگیزتر از زن/مردی که برای آدم متعهد و متاهل دیگهای سوسه میاد، ندیدم.
داره خانه به دوش میده شبکه آی فیلم. مریم امیرجلالی به ماشالله میگه دو تومن بده برم دنبال بچه مدرسه. ماشالله میگه من دو تومن داشتم بچه ها و ژینوس رو میبردم پیست اسکی. دو تومن؟ دو هزار تومن؟
"کنار هر کسی باشم.. همین تنهایی رو دارم."