نصفه شبی که گوشیم رو داشتم خالی میکردم، میترسیدم دست بزنم به گوشیم باز هنگ کنه یهو وسط کارش خاموش شه، برای همین تمام مدت، بی حرکت گذاشته بودم سرجاش تا یه سری فایلها رو خالی کنم و اینا. دیگه تا این خالی شه داشتم میگفتم چیکار کنم چیکار نکنم و کف کردم خب، که چشمم افتاد به کتابخونه و یه رمانی که sis تازه برام گرفته بود رو برداشتم. اسمش "مکان اشتباه و زمان اشتباه"ه. حالا من که قسمت ابتداییش رو خوندم، اما پشت کتاب خلاصهش رو اینطوری نوشته که، نمیدونم چطوری نوشته.. اصلا بذار خودم تعریف کنم..
"جنیفر یه وکیله که شب هالووین وقتی پسر هجده سالهش داشته برمیگشته خونه، از پشت پنجره منتظر پسرش بوده که، میبینه با یه نفر درگیر شده جلوی خونه و وقتی از خونه میپره بیرون که بره کمک، میبینه پسرِ ساکت و مظلومش اون آقاهه رو با چاقو زده کشته. شبِ بدی سپری ميشه. واترقیده از ایستگاه پلیس با شوهرش برمیگردن خونه و میخوابن. اما جنیفر وقتی از خواب بیدار میشه میفهمه توی دیروز بیدار شده و فردا نیست. هی هر روز که از خواب بیدار میشه، یک روز میره عقبتر تا جایی که برسه به اون گذشتهای که علت اصلی قتل اونجا نهفته و این سِیرِ خوابیدن و در گذشته و گذشتهتر بیدار شدن، تا زمانی که بتونه علت رو پیدا کنه ادامه داره."
حالا که با انبوهی کشتیهای غرق شده نشستم روی تخت و به فرداها فکر میکنم، داشتم فکر میکردم شاید این سلسله ایام ناخوبِ متوالی هم یه دلیل پررنگی داره که یه جا توی گذشته رها شده.. و اگه اینطوره.. بد نمیشد مثل جنیفر هی بیدار شیم بریم توی دیروزترها و پیداش کنیم..