زمان اشتباه..

این دو سه شبی که این دوست عزیز رو میخونم، هر شب خواب قتل و خون‌ریزی و در دیروز بیدار شدن میبینم. هر صبح تقویم رو میبینم و از بقیه تاریخ رو میپرسم.. شاید یک سوم ابتدایی رو خوندن، درست نباشه برای قضاوت کردنش اما، دیگه کاریه که از دستم برمیاد. خوبه. ترجمه‌اش رَوونه. داستانش من رو دنبال خودش کشونده و الان جنیفرم‌. مامانِ تاد. که هر روز توی دیروز بیدار میشه و میگرده دنبال راهی که بتونه جلوی جنایت رو بگیره.. حالا بعدا که تموم شد برمیگردم مفصلانه تر میگم..

بردیم..

شماره بیست و یک آلمان یه طوری بلنده، که وقتی میپره و میخواد فرود بیاد، یه طوری میشه که انگار اصلا نپریده. داداش تو برو بسکتبال‌‌.

یه نمایندگی سامسونگ توی ستارخان بود که گفتم یه سری بزنم. یه خانومه پشت پیشخوان بود که شرح وضعیت رو که گفتم، تلفن رو برداشت گفت"مهندس، چک!"دو دقیقه بعد این آقای "مهندس، چک" اومد و واقعا پروردگار باری تعالی، در خلق یکسری بنده‌هاش چه وقت و دقتی خرج کرده، فتبارک الله.

روز را بلندتر میخواهم، شب را بلندترتر..

نه تنها روز که شب هم برای غصه جویدن، کوتاهه. واقعا دچار ضیق وقتم.

[سنگ زیر آسیاب]

روز منفی هفت هزار و صد و پنجاه و هشتم، ساعت ۱۲

نصفه شبی که گوشیم رو داشتم خالی میکردم، میترسیدم دست بزنم به گوشیم باز هنگ کنه یهو وسط کارش خاموش شه، برای همین تمام مدت، بی حرکت گذاشته بودم سرجاش تا یه سری فایل‌ها‌ رو خالی کنم و اینا. دیگه تا این خالی شه داشتم میگفتم چیکار کنم چیکار نکنم و کف کردم خب، که چشمم افتاد به کتابخونه و یه رمانی که sis تازه برام گرفته بود رو برداشتم. اسمش "مکان اشتباه و زمان اشتباه"ه. حالا من که قسمت ابتداییش‌ رو خوندم، اما پشت کتاب خلاصه‌ش رو اینطوری نوشته که، نمیدونم چطوری نوشته.. اصلا بذار خودم تعریف کنم..

"جنیفر یه وکیله که شب هالووین وقتی پسر هجده ساله‌ش داشته برمیگشته خونه، از پشت پنجره منتظر پسرش بوده که، میبینه با یه نفر درگیر‌ شده جلوی خونه و وقتی از خونه میپره بیرون که بره کمک، میبینه پسرِ ساکت و مظلومش اون آقاهه رو با چاقو زده کشته. شبِ بدی سپری ميشه. واترقیده از ایستگاه پلیس با شوهرش برمیگردن خونه و میخوابن. اما جنیفر وقتی از خواب بیدار میشه میفهمه توی دیروز بیدار شده و فردا نیست. هی هر روز که از خواب بیدار میشه‌، یک روز میره عقب‌تر تا جایی که‌ برسه به اون گذشته‌ای که علت اصلی قتل اونجا نهفته و این سِیرِ خوابیدن و در گذشته و گذشته‌تر بیدار شدن، تا زمانی که بتونه علت رو پیدا کنه ادامه داره."

حالا که با انبوهی کشتی‌های غرق شده نشستم روی تخت و به فرداها فکر میکنم، داشتم فکر‌ میکردم شاید این سلسله ایام ناخوبِ متوالی هم یه دلیل پررنگی داره که یه جا توی گذشته رها شده.. و اگه اینطوره.. بد نمیشد مثل جنیفر هی بیدار شیم بریم توی دیروز‌تر‌ها و پیداش کنیم..

لولی‌وش داغون

یکشنبه، روز خوبی نبود. انقدر روز خوبی نبود که احساس میکنم از این حجم بدی، تمام استخوان‌هام درد میکنن.. کاش شب خوبی باشه. اینکه بعد از عملیات نیمه‌شب بازم گوشیم سکته مغزی کرده بود و مجبورم کرد که وسط کار و روز چند جا برم پرس و جو که این رو باید چیکارش کنم هم، قوز بالای قوز و اسباب تکدر خاطر بیشتر شد. و در نهایت فرمودن تعمیر کردنش نمی‌ارزه و بهتره یکی دیگه بگیری. توقع داشتم دو سال دیگه کار کنه، هدیه تولد بیست و یک سالگیم بود و دوستش دارم. نه ضربه خورده بود، نه توی آب مونده بود، نه هیچیِ دیگه. یه روز تصمیم گرفت خاموش شه و جونش در بیاد تا روشن شه. و فرداش تعمیر‌کارهای شهر گفتن باهاش خدافظی کن. هوف.. یک ساعت پیش رفتم گوشیِ قبلی پدربزرگ رو ازش گرفتم. از این LG تاشو‌ها. باحاله. هی دلم میخواد یکی بهم زنگ بزنه جواب بدم و گوشی رو تا کنم و دوباره از نو..!:) مشکلش اینه که نمیتونم اینترنت رو هات اسپات کنم برای لپتاپ و کست باکسم ندارم.. وگرنه در حد زنگ خوردن و sms کارم رو راه میندازه.

روز خوبی نبود. یک روزِ ناخوب مساله ای نیست توی مجموعه‌ی چند هزار روز زندگیمون، ولی یک سلسله روزهای ناخوبِ کاملا متوالی، آدم رو مکدر نه، که تکیده میکنه.. و من، تمام روز به خودم دلداری میدادم که.. پس بزرگسالی اینطوریه عسل جون:*

بگذار که..

سرم داره منفجر میشه. شیش ساعت که اغراقه اما چهار ساعت و بیست دقیقه‌ست با موبایلم درگیرم. هی سرچ میکنم ببینم چیکارش باید کنم. هی خاموش میشه، روشن میشه. خاموش میشه دیگه روشن نمیشه. به این پسر قد بلنده نشون دادم گفت کش مشش رو پاک کن و سبکش کن اگه باز خاموش میشد، بیار ببینیم شاید ویروسی شده. دیگه کلی باهاش کلنجار رفتم و فعلا یک ساعتی هست که روشنه. امیدوارم تا فردا عصر دیگه باهام راه بیاد تا برم یه گلی به سرش بگیرم. سرم داره منفجر میشه. چیه این آدمیزاد باید غذا بخوره، بخوابه. با اینکه غذا دوست دارم، به خواب‌های زمستونی معروفم اما، نه. واقعا همیشه نه. این روزا بیشتر از همیشه نه. میلم به غذا نمیره. نمیاد. امشب داشتم فکر میکردم کاش جونش رو داشتم یکسره بیدار میموندم تا وقتی که میخوام برم این شرکته، اما دیدم دیگه نمیتونم. ولی کاش میتونستم. احساس میکنم توی روز وقت کم میارم برای غصه خوردن و باید شب یکسره بیدار بمونم که‌ لقمه لقمه غصه‌ها رو بعد از چهل و سه مرتبه جویدن، ببلعم. لقمه لقمه و چهل و سه مرتبه جویدن، شاید به هضم این همه ماجرا کمک کنه، نمیدونم. نارنج خانوم هم خشکید. گلدونِ توت فرنگی خواهر گرامی هم ایضا. ناراحت شدم. چون وقتی فقط دو تا ساقه‌ی سبز نخشکیده مونده بود، وقتی درش آوردم و به خاکش یه حالی دادم و بیشتر مراقبش بودم، بهش گفتم ببین، اونا همه خشک شدن، تو که میون اون همه خشکیده ساقه‌ها، سبز موندی منی. منتها اونم خشکید. این بده. این هفته دو تا بازی هست که امیدوارم فشل بازی در نیارن و ببرن. سه شنبه ایران آلمان ساعت دو و نیم سه بازی دارن و جمعه احتمالا ایران آمریکاست ساعت چند؟ شاید شش. بدم نمیاد این پسره اندرسون رو ببینم. جمشید میگه خوبه هنوز والیبال رو دنبال میکنی اما، بنظرم بیشتر خوبه که‌ هنوز یه چیزای خوبی از قبل باقی مونده.. خستم شد. تابستون چه زود اومد.. جای چه آدم‌هایی خالیه..

+در ادامه‌ی عنوان خواننده میخونه.. دل حل کند این مساله‌ها را..

اینطوری بهتره..

نوشته بود که:

[وإن لم أستطع نزع الأحزان من قلبك، فلنقتسمها سويًا
و اگر چه توانایی زدودن غم‌ها را از قلبت ندارم، بیا پس آن‌ها را با هم تقسیم کنیم..]

از پیر شدن و دیر شدن میترسید.

کج فهمی. اشتباه متوجه میشه. بی حوصلگی. حوصله ندارم توضیح بدم اشتباه متوجه شده. کلافگی. از خودم میپرسم به من چه ربطی داره که همچین چیزی رو به من تعریف میکنه، اینکه دوست پسرش پیراشکی‌های کرم دار از کافه‌ی همیشگی‌شون گرفته و مثل همیشه نبوده رو من چیکار کنم؟ خوب بود نوش جونشون و نبود، من که از اون کافه چیزی نمیگیرم. دوگانگی. از خودم میپرسم این غبطه خوردنه یا به فضیلت‌هات اضافه شده و حسود شدی؟ انرژی اکتیواسیون. باید همه‌ی آدم‌ها رو هل بدی، یکی رو هل بدی توی دفتر حقوقی، یکی رو هل بدی پشت میز توی شرکت جدید، یکی رو هل بدی روی صندلی پای لپتاپ که دوره‌ی جدید ببینه و یاد بگیره، یکی رو هل بدی بره دانشگاه، یکی رو هل بدی تو ماشین از خونه‌ی زندون مانند بره بیرون نفسش تازه بشه و دیگری رو هل بدی سمت بیمارستان، چکاپ و آزمایش و همینطور دونه دونه آدم‌ها. کرگدنی. نمیخوام قربانی باشم. تنها موندن. هیچکس هیچ وقت هیچ جا نبوده و نخواهد بود. موانع. چقدری حقوق میدن مگه؟ بمون خونه دو برابرش رو بهت میدم. بیماری. درمان توی تغییر سبک زندگیه و آرامش روانی. نگرانی. زمان مثل شن‌هایی هست که‌نشستی روی شن و ماسه‌ی ساحل لنگرود، دستت رو مشت کردی میون شن و ماسه‌ها، موج میاد، شن‌ها رو از میون دستت میبره، هنوز توی مشتت شن مونده اما، به آنی بخش قابل توجهی از دستت میره و دیگه هیچوقت برنمیگرده و حقیقتا نگران کننده‌ست از دست دادنش. عصبانیت. حرف زدن هم جرم و افتراست و نشر اکاذیب. بی پناهی. کسی اونجا هست؟ صدا میاد؟ ناامیدی. هیچ، یه هیچِ پررنگ و درشت. امیدواری. از کجا معلوم تا همیشه مشتت پوچه؟ قاعده‌ی بازی. گل گله، چه دقیقه یک بزنی چه دقیقه نود و هشت. کنجکاوی. سیب سرخی که هزار چرخ میخوره و بی خبری از چرخیدنِ بعدی. شنیدنی. حجت اشرف زاده‌ای که کلی از حنجره مایه گذاشته برای خوندنِ من گمشده‌ام تو مرا به خودم برسان. خالی. شهر خالی، خونه خالی، کوچه خالی، قلب خالی، مغز خالی، همه چی عاریه‌ای. خستگی. جوانی، خامی کله‌ات داغه و الکی خودت رو خسته میکنی. زندگی. کی مطمئنه فردا رو میبینه؟ و در نهایت.. تذکر. با تاخیر گفتنِ اینکه خواندن ندارد، ادامه‌ هم ایضا..

زندگیم اینطوریه که یا وقت دارم پول ندارم، یا پول دارم وقت ندارم.

پیشاپیش

شبی که با حسین منزوی شروع کردم رو با حسین منزوی تموم میکنم، قربتن الی الله..

به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بر بسته بود راهم را
تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم
که می دهم همه تاوان اشتباهم را

زمان

چند وقت پیش به دوستی که موقعیت سختی رو تجربه میکرد گفتم زمان احتیاجه.
شاید کلیشه‌ای بود. شاید تکراری بود. شاید بی‌جا بود. نمیدونم. اما تنها چیزی بود که میتونستم بگم. تنها چیزی بود که فکر میکردم واقعا میتونم بگم و بیراه نیست. دوستم در جواب گفت زمان؟ بعید میدونم..
واقعیت اینه که درسته که زمان ژلوفن نیست که تا اسمش رو بیاری و سه ساعت بهش امان بدی کار خودش رو کنه و تسکین بده و مرهمی باشه اما خب انقدرها هم بی خاصیت نیست‌ زمان.
فقط انگار داستان اینه که هر چی زمان بگذره، با بدبختی‌های جدیدتری روبرو میشیم. بدبختی‌های نوتر.. بدبختی‌های مهلک‌تر.. بدبختی های جدید ما رو میفرسته دنبال راه حل. راه حل از کجا میاد؟ بدبختی‌های قبلی. کجا چیکار کردم؟ کجا بهتره چیکار کنم؟ اون موقع این کار رو کردم و این اتفاق افتاد و این کار رو کردم و این اتفاق نیوفتاد و این کار رو نکردم و این اتفاق افتاد و این کار رو نکردم و این اتفاق نیوفتاد.
اون موقع اینطوری شد و اینطوری شدم و اینطوری شد و اینطوری نشدم و اینطوری نشد و اینطوری شدم و اینطوری نشد و اینطوری نشدم.
بله. زمان احتیاجه. نه برای اینکه زمان "اختصاصا" التیام لحظه‌ایه برای شخص شخیصی که شمایی.. بلکه زمان به بدبختی های جدید فرصت رخ نمایان کردن میده و به تو فرصت میده تا نسخه‌ی با تجربه‌ترِ خودت رو میبینی.. آن پیر فرزانه..
این لزوما به معنی "چیزی که نکشدت قوی ترت میکنه" نیست. میتونی یه آسیب دیده یا یه رنجور خسته از هفت آسمون باشی که نا توی پاهات نداشته باشی اما اون تجربه، یه جایی دستت رو بگیره..


شاید الان وحشتناک بنظر برسه. شاید اینطور بنظر برسه که ای بابا فلانی نفسش از بغل شوفاژ بالا میاد، اما در دراز مدت، میبینیم که همچین بیراه هم نیست...
یا لااقل امیدوارم که اینطور باشه..

+رجوع شود به دستان زیر چانه، شنیدنی‌های شنیدنی‌ای اونجاست تازگیا.. وَه از علیرضا قربانی. آرمان گرشاسبی و عجب از تهرانِ دودی.

علیرضا روشن یه جایی میگه:

پلک بر پلک می‌فشاری
و می‌دانی آنچه تمام می‌شود
تویی و نَه اَندوه..

ادامه مطلب