آقا چاوشی

"همه چی دروغ بود. همه چی نقاب بود. بخت خوش خیال من، خواب خواب خواب بود. من باید.. میرفتم. با قطاری که برام، آخرین گلوله‌ی آخرین خشاب بود. "

تو را او به سر صدر نشاند.. شاید.

بیشتر جاهایی که فکر کردم باخت دادم، بردم. بیشتر اتفاق‌هایی که چیزی نشد برام، بعدا باب جدید و چیز بهتری شد برام. این لحظه.. نمیتونم بگم که حالا بعدا خواهیم دید که باخت نیست و میبریم و اشکالی نداره و فلان.. اما.. کاش یه روزی که از این لحظه گذشتم.. ببینم که چه بردی بود.. چیزی که باختم.

ناجوانمردانه

+عجب هفته‌ای بود، نه؟

_کاپیتان امروز شنبه‌است!

.

.

○ از من خطاب به ملالت‌های پیش رو: ایشون.

بازگشت ابرها به آسمون ما..

از طرف من به خدا بگو.. مرا آن دِه که آن بِه. بقیه رو هم همینطور.

ادامه مطلب

Ghost

از میان اندک تماس‌های روز..

ادامه مطلب

کوری

اشک مصنوعی تموم شده. چهارده ساعت پای لپتاپ بودن، چشمام رو به غر وا داشته و احساس میکنم خشکسالی شده. فکر کردم اشک طبیعی شاید کار رو در بیاره اما نه بابا. اول که کلا برهوت. بی اشک. بعد هم که مسخره. آمد اما در جوشیدنش آن نوازش‌ها نبود. بدتر درد داشت. بچگی‌ها توی یه نعلبکی چای میریختیم و خنک میشد.. پلک میزدیم؟ پلک نمیزدیم و فقط با چشم‌های بسته شیرجه میزدیم داخل نعلبکی؟ چشم‌ها باز بود؟ اوه فکر کنم خیلی بزرگ شدم و از کودکی واقعا فاصله گرفتم؛ چون چیزی به جز نعلبکی و مژه‌ی چای چکان یادم نمیاد. علمی بود اصلا؟ نمیدونم چرا پی‌اش رو نگرفتم تا حالا. دیگه جون سرچ کردن ندارم ببینم کار درستی میکردیم یا نه.. که اگه درست بود برم یه نعلبکی و چای بردارم.. بمونه تا فردا صبح و داروخونه‌ی چهارتا کوچه بالاتر. یک شب بی اشک مصنوعی بودن کسی رو نمیکشه. قوی ترش‌ میکنه. الکی.

+چه یاد اون آهنگ هایده افتادم میگفت.. آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود.

مختصری از گذر اوقات

ملک جوانبخت، اوقات همایونیتان چگونه میگذرد؟ با صدای آقای چاووشی و در اتاق نسبتا تاریکی که تنها روشنی‌اش، چراغ مطالعه‌ست. دیروز از باکس درآوردمش و بعد از مدت‌ها به کارش انداختم. دیشب.. قبل از خواب کتاب‌های پخش و پلای دورم رو جمع میکردم. میل به رمان خواندن داشتم. به پنهان شدن در قصه‌های مردم. جوهر خودکار نویسنده‌ی قصه‌ی خودم انگار تموم شده بود. چون هی خودکار رو فشار میداد و خط خطی میکرد و هیچی دیده نمیشد جز خط‌های پاره پاره یا رد خودکار بدون جوهر.. پس وقت گم شدن توی قصه‌ی مردم بود. زوربای یونانی رو که دیدم با خودم گفتم ادامه‌ی اون رو بخونیم یعنی؟ دیدم زوربای یونانی‌ام نمی‌آید. کتاب زیریش غرور و تعصب بود. روز دخترِ سال قبل، غرور و تعصب یکی از کتاب‌هایی بود که از دخترو هدیه گرفته بودم. به خودم گفتم.. صفحه‌ی اولش رو میخونیم اگر نظرمون رو جلب کرد ادامه میدیم. جمله‌ی اول رو خوندم، احساس کردم میخوام که ادامه بدم. نصف فصل اول رو دیشب خوندم و بعد خوابیدم. امشب خبر نامطلوبی رو از بابا شنیدم. دلم گرفت. برگشتم به اتاق و فرار از تهران و پناه به خانه‌ی آقای بِنِت. لانگبورن، بریتانیا. فصل اول رو تموم کردم. برگشتم به اینجا. هیچ نمیشود کرد. و هیچ نمیشود گفت. اوهوم. بگذریم.. از دیگر عناوین اوقات همایونی هم اینکه.. به دخترک بی ادب هم زنگ نزدم. دیگر اینکه.. دو تا تار موی سفید، آن جلوی جلوی موها پیدا کردم. اول با کِیف تماشا کردم. بعد نگران، با خودم گفتم.. نکنه مثل بابااینا استعدادش رو داشته باشم و زود مو سفید کنم؟ از خانواده‌ی جعفری والا فقط همین رو نداشتم تا الان. استعداد بیماری قلبی و پرفشاری خون و اخلاق گل محمدی کم بود؟ با سرعت فضایی سفید شدن هم اضافه شد؟ فکر نکنم. خوب بهشون نگاه کردم. دقیق و مدید. بیشتر از ارثی بودن.. رنجور بودن. Baby hair کم سن و سالی بودن که به من میگفتن.. در بادی پاییز.. از فشار و استرسی که از شهریور با خودت کشیدی و پیشامد‌های اتفاقی.. ما نتونستیم رنگ خودمون بمونیم.. سفید شدیم. تو اما پیر نشو. جوان و جان‌دار بمان. دلم براشون سوخت. ولی خب قشنگ بودن. به احترام این دو تار موی واضحِ سفیدم.. احتمالا دخترک خودش باید تماس بگیره فردا و بعد از سلام و لطفا، ببینیم چه کار میتوانیم کنیم حالا.. والا.

ایده‌ای از هفته‌ی بعد ندارم. اما امید کم جانی چرا. خیلی خیلی کم جان. به اندازه‌ی ناخن کوچیکه‌ی پای چپ مورچه. احساس میکنم یک روزی در هفته‌ی بعد.. شاید بتوانم بیایم و با لحن الیزابت بنویسم: بدرود ای روزهای یاس و ملال! چه ساعت‌های پرهیجانی را سپری خواهیم کرد!

بالاخره این روزها.. به جان کندن میگذرد.. جان کندن برای اینکه هر جایی هر چیزی از دست و جان ساخته‌ست.. کم نگذاریم.. ته جان کندن‌ها.. یک چیزی میشود دیگر..؟

شاید هم، نشد. نظر مطمئنه‌ی خاصی ندارم. بهتره برگردم به رمانم و منتظر بمونم که آقای دارسی اتفاقی الیزابت رو ببیند. بودن در این قصه.. بوی ده سال پیشِ روزهای عسل را میدهد. روزهایی که هیچکدام از مسائل این روزها از ذهنش.. رد نمیشد و لای پر قو، در امنیت و آرامش.. به خیال پردازی و زیستن میرسید.

همین. کفایت مذاکرات..مرحمت عالی هم زیاد.

مسافران

+شما دو تا چشم داشتین و یه پاچه، میشه هزار و پونصد.

_فرید! دو هزار تومن حساب کن.

+چرا؟

_چشم‌هایی که این آقا خورد شهلا بودن. میشه دو تومن.

×جهنم و ضرر، ولی سری بعد برای من معمولیش رو بذار. [حساب کرده و میرود.]

[مسافران، ساعت هفت، آی‌فیلم، طباخی فرخ]

تکرار واجب، تتو مستحب

دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن. دیوانه‌ای اگه حرص ماجرایی رو بخوری که آدم‌هاش بهت گوش نکردن و خودشون خواستن.

+مریضم زنگ میزنم میپرسم. ++حرص هم میخورم. ای لعنت.

Shame عالم بر دوستان اصفهانیم که کم کاری میکنن و باهام اصفهانی تمرین نمیکنن.

++

خوب‌ها: خواب

فایل‌هایی که میخواستم رو زدم دانلود شه. اسفند ۵۷ رو پلی کردم و در کمال اندوه دراز کشیده بودم روی تخت. خوابم برد. سه ساعت و نیم خوابیدم و بیدار که شدم دیدم حالا خیلی هم نمیخواد بمیرم و یه کاریش میکنیم به هر حال..

خواب تو چی هستییی؟ چقدر بی ادعا جارو میگیری دستت و غبار میروبی از آدمیزاد.

+بی ربط: شش بار، سیریسلی شش بار بهم زنگ زد. یعنی اگه نمیزد احتمالا یکی دو ساعت دیگه هم میخوابیدم. نمیدونم آیا مامانش بهش یاد نداده وقتی دو بار یا سه بار زنگ میزنی جواب نمیگیری ول کن؟ یا چه میدونم.. یه smsای بدی شاید تونستم خودم رو جمع کنم و جواب بدم. دیگه بار ششم بهش پیام دادم که جایی هستم و نمیتونم الان تلفنی صحبت کنم. دروغ هم نبود. پتوپیچ و خواب بودم و نمیتونستم. بعد پیامم رو که دید! دوباره زنگ زد:))))))) خدایا:))))) بنده‌هات همگی با من شوخی دارن..:))

من میدونم آدمیزاد تنهاست. اما زندگی هر روز بهم ثابت میکنه که آدمیزاد از اونچه که فکر میکنم هم.. تنهاتره.

فکر کن و..

فردای خوب خیلی دور.

ادامه مطلب

نمیدونم. تصور میکردم در این سن و سال، زندگیم شبیه به سریال‌های شبکه یک باشه یا اون‌هایی که شبکه سه اوایل ساعت یازده میداد بعد نُه. درام. خانوادگی، بزرگسالانه. اما فعلا توی لیگ سریال‌های طنز شبکه‌ سه هستم. کمدی. با حماقت و ساده انگاری‌های خنده‌دار. خانه به دوش. سه دنگ سه دنگ. خوش نشین‌ها. باغ مظفر. شب‌های ببره. بزنگاه. مسافران. ساختمان پزشکان. کارآگاه رشید! مرد هزار چهره.. متهم گریخت. من یک مستاجرم و دزد و پلیس و.. اینطور چیزها.. این هم مدلیست.. به هر حال..

فارغ از ژانر، در نهایت نه شبیه سریال‌های شبکه یک و نه حتی لیگ طنازها، پایان خوشی نیست انگار.