گروس عبدالملکیان

می‌خواستم بمانم
رفتم
می‌خواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم
من بودم
که نبودم..

ناآگاهیات

دیروز بهم میگفت دیگه موهات رو کوتاه نکن، حالا که موهات سالمه و تا حالا توی عمرت رنگشون نکردی بذار مثل قبل بلند شه و بفروش! بعد هم در مقابل صورت بهت زده‌ی من گفت که دوستش، موهاش رو که هم قد قدیم‌های بنده بوده.. فروخته.. سی تومن. و رفته آیفون گرفته! یکی دو سال پیش اون طور‌ها..

چه چیزهایی به پول تبدیل میشه و من نمیدونستم.

بعد از مدت‌ها اینستاگرامم رو باز کردم دیدم دایرکت دارم و سین پنج هفته پیش برام چیزی نوشته. کنجکاو باز کردم ببینم مگه چی داشتیم میگفتیم و دیدم این دختر پنج هفته پیش سرماخوردگی وحشتناکی داشته و صداش از شبکه خارج شده بوده و من بهش گفتم عناب بریز توی آب جوش یک ساعت بمونه و بخور، جلاست.. و اون پرسیده واقعا عناب خوبه؟ برم بخرم؟

و من یادم رفته بود که داشتیم حرف میزدیم! و من مثل مرده‌ای از گور برخواسته بعد از پنج هفته پیامش رو دیدم! و من حتی روم نمیشه الان بهش پیام بدم بگم خوبی؟ بهتر شدی؟ روم سیاهه که اصلا فراموش کردم که داشتیم صحبت میکردیم.. وای واقعا کاش من رو شطرنجی کنن. وای واقعا Shame عالم on me.

لطفا هر کسی مواظب خودش باشه..

نقطه‌‌ی آغازش اون اپیزود خودکشی رادیو مرز بود. بعدتر.. چند وقت پیش‌ها.. یک جایی از کسی میشنیدم که یکی از نزدیکانش، اقدام به خودکشی کرده و خوشبختانه زنده مونده.. و اون آدم میگفت که چند ساعت قبل از این اتفاق داشته با اون طرف حرف میزده.. و حال خودش خوب نبوده و تا مدت‌ها با خودش فکر میکرده که، شاید حرف‌های اون روزی که زده.. با اون حال ناخوشش.. مثل یه هُل دادن بوده و باعث شده این آدم با اون حرف‌ها یک دل بشه و خودکشی کنه.. از اون طرف ماجرا هم خودکشی پزشک‌ها.. که پایانی نداره انگار.. سُرم داد سمت فری و بهش گفتم ببین! بیا حرف بزنیم. کشیک میشیک له و لورده‌ات کرده و قطعا من کاملا متوجه نمیشم اما.. بیا حرف بزنیم و من رو در جریان بذار.. خب؟ گفت خب و درد دلش رو گفت و حرف زدیم و قرار گذاشتیم بیشتر معاشرت داشته باشیم و پیگیر شیم که آدم، به آدم زنده‌ست..
به شکل وسواس گونه‌ای حساس شدم. هر جا یادداشتی، دیالوگی از آدمی میبینم و میشنوم که حتی به شوخی میگه بمیرم و خلاص شیم از زندگی.. تن و بدنم میلرزه. احساس میکنم باید یه کاری کنم اما ناتوانم. دست و پازدنم مضحک بنظرم میاد و اوضاع رو بدتر میکنم انگار! پریشب فری پیام داد که فلان چیزی که برام فرستادی رو تازه الان تونستم ببینم و من که خودم خراب و بیمار بودم پاسخ کوتاهی دادم و بعد از اون عذاب وجدانی گرفتم که مپرس. که نکنه میخواست بیشتر صحبت کنه و من بد ظاهر شدم؟
وسواس گرفتم. حساس شدم. نمیتونم کاری کنم. نمیتونم هم کاری نکنم. مغزم هم آزاد نمیشه از این ماجرا و آش شلم شورباییست زندگی.. قرار نبود اینطور باشه..

میترسم. میترسم آدم‌ها بمیرن..

کامبک

از خواب بیدار شدم. موهام رو پیچیدم. تا آشپزخونه رفتم و دست خالی برگشتم. بوی مرغ ترش میومد اما پوچ بود. ناهار قرمزی سبزی داشتیم. داشتن در واقع. من که نمیخورم و آپشن‌های دیگه‌م هم نمیخواستم. برگشتم. پرده رو کنار زدم و نشستم روی تخت. احساس کردم بعد از چند روز حالا حالم بهتره و اون لحظه‌ای که بعد از چند روز کسالت.. میبینی بهبودی قابل توجهی داشتی و دیگه آنچنان مریض نیستی.. اون لحظه احساس خوبی بر آدم مستولی میگردد. مستولی گشت. و خوب بود. خوبه.. بیش باد‌.

هر روز به خودم میگم که شب که شد، میشینیم یه گوشه.. یه نگاه میکنیم ببینیم کی کجاست و چه خبر؟ اوضاع خوبه یا چی.. بس که خیلی وقته بی خبریم از آدم‌ها.. بعد هر شب باتری زندگی اجتماعی و آدمیزادیم‌ تموم میشه و میخوام از خواب و خستگی بمیرم. کاش برای همه‌ی کسایی که توی سرم دارن زندگی میکنن و یادشونم نوتیف میرفت، اون‌ها خودشون میومدن یه پرچم سفیدی نشون میدادن و خبری از گذر دوران میدادن و آرام دل غمین ما میشدن.

صد و چهارمین بار

چند شب پیش یه ویدیو از پنجره‌ی اتاق و بارون.. برای کاف فرستادم و گفتم زن، یادته هفده هجده سالگی رو؟ یه تصمیم‌هایی میگرفتیم و لنگ نشونه میگشتیم.. بعد بارون میومد میگفتیم این همون نشونه‌ست‌هاا؟ گفت آره.. و باید بدونی که بارون الان هم برای من یه نشونه‌ست.. مثل همون وقت‌ها.. گفتم من دیگه انگار دنبال نشونه نمیگردم. بارون برام بارونه و زیباست. فقط همین. گفت تو دیگه پیر شدی. گفتم آره واقعا..

امشب داشتم ته آخرین اپیزودی که میشنیدم رو میشنیدم که تموم شه.. آخرش یه آهنگی پخش شد که حواسم رفت پی کلمه و جمله‌هاش.. نمیدونم روی چه حسابی ولی.. قلبم گفت بیا اینور بازار که برات از ته انبار نشونه آوردم.. و عجبا که من پذیرفتمش..!

یک دقیقه‌ی اول این آهنگ بود.

روز پاک کن‌های رنگی رنگی

حق هر آدمیه که از هر جایی که خدماتی میگیره یا محصولی، طرفش کارش رو بلد باشه. صبور باشه، خوش اخلاق باشه، کار آدم رو راه بندازه. حالا به دوران ما اوضاع بهتره. زمان مامان اینا بنظرم خیلی خوب نبوده. این رو از اونجایی میگم که مامان و خاله‌اینا، یه ساندویچی میشناسن که توی دوران مدرسه‌شون سر راهشون بوده و از اونجا خیلی خرید میکردن. آخرین باری که ما به قصد خیابان گردی به خیابان‌ها زدیم و سر از اون ساندویچی درآوردیم، وقتی رفتم سفارش دادم و بیرون اومدم من فقط این شکلی بودم که: مرده چقدر وحشی و بی حوصله‌ست، خوبه داریم خرید میکنیم ازش و صدقه و نذری نمیده ساندویچ‌هاش رو!

امروز فروشنده‌های خوبی به پستم خوردن. نیم ساعتی رو توی بازار گل دور خودم چرخیدم. هفته‌ی پیش دیده بودم که گلدون آفتابگردون دارن و میخواستم برای دال، آفتابگردون بگیرم.. ولی نداشت و این ماجرا رو سخت کرده بود. دور خودم میچرخیدم و نمیدونستم میون اون همه خوشگل چی رو انتخاب کنم. آقای فروشنده بسیار صبور بود. یعنی من اگه جاش بودم و میدیدم دختره راه میره هی سوال میپرسه که "اسم این چیه؟ چجوری مراقبش باشیم؟ همینطوری کل سال گلدار میمونه یا میخشکه؟" و بعد یک بار میگه "اطلسی رو میبرم، نه رز رو بدین برم، نه اونم نمیخوام رعنا چقدر خوشگله.. " در نهایتِ کلافگی و بی حوصلگی میگفتم برو خانوم. تو اصلا مشتری نیستی. برو دیوونه شدم از دستت. ولی آقاهه در نهایت صبر و حوصله و لبخند همه‌ی سوال‌هام رو جواب داد و کمک کرد تا یه گلدون انتخاب کنم.. یه مدل رز مینیاتوری.

فروشنده‌ی خوب بعدی مردی بود که توی کافه دیدیم. وقتی سفارشمون که چای و باقلوا بود رو آورد.. دال پرسید باقلواشون گردو داره؟ و آقاهه گفت بله. و آقاهه وقتی متوجه شد به گردو حساسیت داره، بی خبر از ما رفت و یه باقلوای پسته‌ای آورد براش. و ما اینطور بودیم که مشتری مداری؟ ده از ده..

تپسی هم بهم sms داد که یه سفر تا سقف هشتاد تومن رایگان دارم و من اول تصور میکردم که کلاهبرداریه. اما وقتی نشستم توی یه ماشین راحت و دیدم مفت و مجانی دارم توی این بارون میرسم به خونه.. دیدم خب واقعی بود. چه خوب و مهربون شدن ملت باهام.. نکنه دارم میمیرم؟ نمیدونم. فقط اینکه دمشون گرم. هم آقای کافه دار یادم میمونه برای دفعات بعدی. هم آقای گلفروش. تپسی هم حتی آره..!

همین.

+یک جایی رفته بودم اون گلدون عقبی ها رو ببینم، متوجه شدم یه چیزی داره نزدیکم میشه. گفتم یا علی گربه؟ و دقت کردم دیدم نه!! گربه نیست. دمش رو دیدم و گفتم ای وای آقا برو اونور من در رم اینجا چرا موش داره؟ و آقاهه اینطوری بود که خانوم چیزی نیست که.. موشه. چیزی نیست؟ موش واقعا چیزی نیست؟ مردم چه به همزیستی مسالمت آمیز رسیدن با جانور‌ها.. استرالیاست مگه اینجا؟ موش عادیه تو رو خدا؟

++البته این گزاره که " نکنه دارم میمیرم که آدم‌ها باهام مهربون شدن.." یکم بی انصافانه و ناعادلانه‌ست. چون در زندگی کم نیستن آدم‌هایی که من رو "میبینن". دوستم دارن. تشویقم میکنن و مهربونن باهام.. خلاصه که معذرت.

+++فکر کنم کپی رایت عنوان تعلق میگیره به نیک👀

تتمه‌ی احساسات زیر فرشی..

ادامه مطلب

بچه‌ها متشکریم

اون صدای‌ باد رو که به حق خیلی جوابه برام، اولین بار از sleep sounds شنیدم. دیگه Desert wind رو که‌ سرچ کردم اون ویدیوهه توی یوتوب رو دیدم و صداهه رو دانلود کردم برای خودم.. این چند شب چون تایمر دار پلی میکردمش، از خود sleep sounds پلی میکردم. این برنامه یه قابلیتی که داره، اینه که تو صدای باد پلی کردی.. ولی میتونی افکت‌های دیگه هم اضافه کنی. صدای بارون، دریا، پیانو، آتش، عبور و مرور آدم‌ها.. هر چی.. خلاصه که دیشب من باهاش یه معجون خواب آور داشتم. خوب بود. اومدم بگم که نه فقط صدای صحرا.. که این برنامه‌هه خوب بنظر میاد. توقعات من رو که برآورده میکنه..

ادامه مطلب

استراتژی برنده

این دومین باری بود که با این دو نفر حکم بازی میکردم. سری پیش زن‌دایی یارم بود و این سری بابا. بابا خیلی حواس جمع بازی میکنه. کاملا آمار کارت‌ها رو داره. میدونه آس دل رو بازی کردن و الان شاه و سربازش مونده توی دست. و حتی از نوع بازی میتونه حدس بزنه که چه کسی صاحب چه کارت‌هاییه. من اصلا به خاطر نمیسپارم. و نه تنها به خاطر نمیسپارم کارت‌های بازی شده رو.. که توی تقلب هم خوب نیستم. قبل از بازی به بابا گفتم ببین من اصلا متوجه نمیشم بخوای بهم تقلب برسونی، چشم و ابرو رو هم باز متوجه نمیشم، چون عینکم توی ماشینه و کیفیت تصویر خیلی جزیی‌ای ندارم ازت.. یک جایی بابا گفت اگه الان حواس جمع بازی کنی این دست هم مال ماست. گفتم بابا داری تقلب میرسونی؟ حواس جمع یعنی چی بندازم الان؟ و گفت نه تو حواست باشه فقط.. و من هم یه نگاه به دستم کردم و یه چیزی انداختم و گفت آفرین. خودشه. بعدتر گفتن تقلب کردین اون دست! و من گیج بودم که "حواست جمع باشه" چه کد تقلبیه مگه؟ چرا من نمیدونستم؟:)) یا یک جاهایی یه کارت‌هایی مینداختم که بابا میگفت واقعا این رو انداختی؟ و من اینطوری بودم که خریت کردم، اشتباه شد، و خدایی هم ضایع‌‌ست وقتی با حکم دو میتونی دست رو مال خودت کنی اما.. یهو شاه رو میندازی اون وسط! ولی به هر حال.. بازی تموم شد. ما بردیم. با اقتدار هم بردیم. هفت، دو. توی اون چهار نفر، سه نفرشون بلد بودن.. فکر میکردن.. استراتژی میچیدن.. من هم بلدم حکم رو اما بلد بلد نیستم. و استراتژی من، استراتژی تصمیم در لحظه بود. من یادم نبود شاه خشت رفته یا هست، همون لحظه تصمیم میگرفتم چطوری پیش برم.. و بد هم از آب در نیومد.. بردیم. آخرش، چون به روشون آوردم که سری پیش هم ما بردیم با زن‌دایی.. گفتن خوش شانس بودی اما، این چه خوش شانسیه که حاکم دو تا حکم داره کلا و یارش هم تعریفی نداره اون دستش ولی.. باز هم میبرن؟ بنظرم که استراتژی کارآمدی بود اون در لحظه تصمیم گرفتنه.. کاش بقیه‌ی زندگیم هم بلد بشم در لحظه تصمیم بگیرم و آنقدر عواقب هر عمل و قدمی رو نسنجم و دنبال پیدا کردن دیتاهای بیشتر نباشم.. اولش داشتیم میباختیم. اما عینهو رئال کامبک داشتیم و بردیم و.. شیرین بود. فکر کنم سیزده ما به در شد بالاخره..

دوربین مخفیه؟

هوا خوبه. بیرون سر سبز. بهاره به غایت کلمه. وقتی مسیری رو پیاده گز میکنم، یهو میبینم اِ چه بوی گلی میاد.. سر برمیگردونم میبینم پشت سرم از اون درخت‌هاست که انگار گل سفید داره. نمیدونم. اسمشون رو بلد نیستم. شاید هم اصلا درخت نیستن.. به هر حال.. یه گیاه شبیه درخته که بوی گل میده.. جالبه..

یه دو سه روزی هست به طرز مشکوکی خبر خوب میگیرم. در مورد خودم؟ نه بابا. بگو یه خط خبر. خبر خوش من زنده بودنمه که اونم نمیدونم واقعا چقدر خوشه وقتی، یه شب در میون حس میکنم مدت‌ها پیش مرده‌ام و فقط دفن نشدم. خبرای خوب میگیرم. درباره‌ی بقیه. مثلا صاد پریشب یه اسکرین فرستاد برام. با خودم فکر میکردم که این مدت که صداش در نیومده لابد ریجکت شده هیچی نمیگه و اخم‌هام هم رو بغل کردن تا عکس باز شه. عکس باز شد دیدم ای وایییییی! اکسپتههههعفافافتشعنشعنسعنعش! بی نهایت خوشحال شدم براش. تو گویی ده دقیقه‌ی تمام فراموش کردم. که من اینجام. بیست و پنج سالمه. در جهنم دست و پا میزنم. هر چی میدوام بازم پول ندارم و میخوابم بیدار میشم فقیرتر شدم. دور و برم از آدم‌ها خالیه و دارم دوست‌هام رو از دست میدم. گیر یک مشت آدم خل افتادم که فکر میکنن مسخره‌ی پدرشونم و از پاس کاری کردنم لذت میبرن. کدرم و دویدنم دویدن روی تردمیله. بی مقصد هیچ چیز سر و سامون نداره دور و برم. به حق، ده دقیقه فراموش کردم همه چیز رو و لبخند تا شقیقه‌هام کشیده شد. چنان ذوق زده شده بودم که میخواستم دور خونه بدوام و غش غش بخندم از خوشحالی براش. و اون از خوش حالی من شگفت زده بود. نمیفهمید. منی که دور بودم یکم، میدیدم چقدر استرس داره و نگرانه و چقدر دوست داره این موقعیت رو اکسپت بگیره.. انگار انقدر تحت فشار بود که هنوز به خودش نیومده بود.. دیگه انقدر سر و صدا کردم که اون هم موتورش روشن شد قدری.. هنوز هم مایه مسرتمه.. وقتی بهش فکر میکنم.. یا مثلا خبر گرفتم که الف بعد از مدتی بالاخره خونه‌ای که میخواست رو گرفت، یا آدم‌های عزیز دور و برم که ناراحتیشون لهم کرده بود.. بهترن.. وضعیتشون تغییری نکرده اما انگار لباس رزم پوشیدن و بعد از گذر دوره‌ی اولیه حالا دارن وضع رو مدیریت میکنن.. این دو سه روز، هر روز یه خبر خوب در مورد بقیه بهم میرسه من آتش رو به خاموشی‌ای هستم که هر خبر.. حکم دم تازه‌ای رو داره و من روشن میشم.. شعله میکشم.. چوب‌ها هم خاکستر میشن..

نمیدونم کی نوبت من میشه. اصلا نمیدونم منتظر چه خبر خوب شخصی میتونم باشم؟ همه چیز توی روند خودشه و یه جاهایی افتان و خیزان میره جلو و یه جاهایی سنگ هست و بالاخره سنگه هم برداشته میشه.. هیچ خبر خوب شخصی‌ِ شخصی‌ای وجود نداره الان برام.. گچ پای دخترک باز شه خوبه. پسرک امتحان‌هاش رو خوب بده و برای جا به جایی مدرسه‌اش دنگ و فنگ نداشته باشیم خوبه.. مامان و بابا سلامت باشن و خیالشون سبک.. یه سفر بریم جنوبِ جنوب، خوبه.. خبر خوب از بقیه خوبه..

ولی آقا من، دلم واقعا خبر خوب میخواد. برای همه و یه دونه هم صرفا شخصی سازی شده برای خودم. درسته نمیدونم دنبال چه خبری باید باشم و اصلا منتظر چی هستم و چی حالم رو تکون میده ولی.. دیگه کاش یکی گردن میگرفت و بررسی میکرد و بعد از بررسی و مداقعه‌ی نهایی، یه چیز شخصی سازی شده تحویلم میداد.. از اون مدل‌ها که حداقل ده دقیقه‌ای یادم بره.. کی‌ام. چند سالمه. و توی ایران زندگی میکنم.. و صرفا ناباوری باشه و خنده و سرخوشی.. نمیشه واقعا؟ بشه دیگه لطفا.. ما داریم اینجا زحمت میکشیم آقای قاضی..

+یافتم! الان یادم اومد لپتاپم مثل روز اولش شه شادان و غزل خوان میشوم.. اینم نمیشه کاریش کرد؟ :))

تهران مخوف

امشب رو واقعا میتونم شب مخوف تهران نام نهم. بارونِ سیل آسا، قطره‌های درشت بارون و تگرگ. رعد و برق‌های روح خراش. هیچ شبی به اندازه‌ی امشب از رعد و برق نترسیده بودم. کلا هفت هشت دقیقه پیاده روی داشتم تا خونه اما جوانمرگ شدم تا برسم. دو سه باری تصمیم گرفتم برم توی مغازه و سوپر مارکت و صبر کنم رعد و برق تموم شه.. اما خیال تموم شدن نداشت و بارون هم واقعا خیلی بی وقفه و سیل آسا بود. مغازه‌ها میگفتن این ادامه پیدا کنه سیل میشه و جمع کنیم بریم.. و من راه میرفتم، به آسمون نگاه میکردم و میگفتم خدایی مرگ به دلیل اصابت صاعقه رو نیستم. بذارین من سالم برسم خونه..! و سالم رسیدم..! امیدوارم کسی چیزیش نشده باشه و این هوا، بدون خسارت جانی مالی تمدید شه.. قشنگ یک اهل کویرِ آب و بارون و برف ندیده‌ی به تمام معنام..

در باب رهاییدن

در گذر.. در گذر..

ادامه مطلب