لنگرِ زنگ زده
در نبود یا تیره بودن آینده، دوست داشتن و دوست داشته شدن در این جهان نگهم داشته.
در نبود یا تیره بودن آینده، دوست داشتن و دوست داشته شدن در این جهان نگهم داشته.
لباس ها رو از روی صندلی و زمین برداشتم ریختم روی تخت، تا کمدیها، کشوییها، دم دستیها رو بذارم سر جای خودشون. منتها چهل دقیقهست خودمم نشستم کنار لباسها روی تخت و برای بار نمیدونم چندم مهستی گوش میکنم که میخونه مثل تموم عالم، حال منم خرابه خرابه خرابه!
نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید
کسی دیگر نمیتواند کشتگان را به زندگی بازگرداند، و اکثر آنهایی که به بیرون رانده شدند احتمالا دیگر هرگز به این شهر باز نخواهند گشت.
+صفحه ۳۹
این رو چند روز پیش از دم خونهی مامانجون اینا گرفتم. تلخ و آزاردهنده نیست دیگه.. فکر کنم خوبه.
این دل مبتلا شده، با غمت آشنا شده.
صبحها علیکافهی زهرِ مار مزهی محبوب بابا رو با یه دونه پرانول میخورم و شبها دمنوش زهرِ مار مزهی گل گاو زبان. صبحها به لعنت و جان کندن و مُردگی از جا و خونه جدا میشم و شبها، شبها داستان طور دیگهای جلو میره. با به موقع به خونه رسیدن، حس رسیدن به آسایشگاه رو دارم. خستگیم که در رفت و آب و غذا بهم رسید، با خودم فکر میکنم بزرگسالی این شکلیه یعنی؟ بعد میرسیم به ساعتای بعد از شام، وقتی صدای شعارها از آپارتمانهای دور و نزدیک به گوشم میرسه، دستام ویبره میره و سست و ماست میشم. نمیدونم این چه ضعفیه که پیدا میکنم و منگ میشم از شنیدن صداها. اضطراب خفتم میکنه و به فنا میدهاتم انگار. نزدیکترین جای ممکن رو برای نشستن پیدا میکنم و دستهام رو پنهان. این سستی و ماستی هم به نوبهی خودش روی روانمه. اینکه نمیتونم کنترلش کنم، عصبانیم میکنه. اصلا انگار خیلی چیزها هست که دیگه توی کنترل من نیست.. و من چیکار میتونم؟ عاقلان دانند. که هر چی رو میتونی کنترل کن، هر چی رو میتونی که کنترلش رو بدست بیاری، بهش مسلط شو، هر چی رو هم نمیتونی و توی حیطهی تو نیست، ول کن. منتها حکم سر مشقِ اول خطِ خوش نویسی رو داره دیگه.. حداقل باید یه صفحه بنویسی تا حدودی شبیهش شه. حوصلهی نوشتن ندارم. امشب که رفتم ماشین رو بیارم توی پارکینگ یه ستارهی پررنگ دیدم. نزدیکِ نزدیک. باد میوزید و انگار چند پاف عطر پاییز زده بودن توی هوا و باد پخشش میکرد. برای چند ثانیهای خوب بود. شاید حق با سین باشه. وقتی که آدم حالش خوب نباشه و آیندهای رو نبینه هی برمیگرده عقب. برمیگردم عقب. توی کتابخونه دنبال کتابایی میگردم که ده سال پیش میخوندم. موقع فیلم دیدن دلم میخواد خواهران غریب ببینم، مریم و میتیل، کلاهی برای باران و شاخه گلی برای عروس، آتش بس و کلاغ پر! نه توی خونه سر و کلهام پیدا میشه و نه بیرون از خونه. اسم سرخپوستی اگه داشتم، الان میشد گم و گور در هفت آسمان. آدمهایی که توی یک محله هم با هم زندگی میکنیم و فاصلهمون قدرِ شنیدنِ یک آهنگ چهار دقیقه و سی ثانیهای هست، هم نمیبینم و نمیبیننم. همه جا ساکت و غمگین کنندهست. دیپلم افتخاری نه گفتن رو باید بهم بدن که وقتی میگن ببینیمت، میگم نه، وقتی میگن اینجا اوکیه برای کار و کی میاین برای تکمیل پرونده، میگم نه، سفر؟ نه. لباس میخری برای پاییز؟ نه. ناهار نمیخوری؟ نه. خونهی ما نمیمونی؟ نه. نمیخوای اقدامی برای رفتن کنی؟ نه. آقاجون پریشبی وقتی رفته بودم گوشیم رو بزنم به شارژ به مامانجون گفت این دختر چرا آلاخون والاخونه؟ و من احساس میکنم این درستترین و بهترین توصیفیه که میتونست بهم نسبت بده. دور نما خوبه. چیز بدی بنظر نمیاد. اما از نزدیک.. از خیلی نزدیک.. همینه. جدا که آلاخون والاخونم. و یکسره.. عصبانی.
قلب من میگه که هستی، اما چشمام میگه نیستی.
بی صبرانه منتظرم تابستون تموم شه بلکه خوش بینانه نوید این رو بدم به خودم که اتمام یه فصل، باعث شروع یه فصل واقعا جدیده. واقعا جدید به غایت کلمه. و هفت روز دیگه پاییزه. و سلام به دامنهای پشمی، پیراهن یقه دار سفید زیر پلیور، پالتو کُتیِ آستین پفی، کلاه فرانسوی، اشارپ و شالگردنِ پشمالو، نارنگی و نارنجی. و سیاه، اخبار و حوادث و زخمها و درد بی درمون و زهر هلاهل!
اخبار منابع مختلف را نگاه کردم و دهان خود را سرویس.
نصف اپیزود آخر رادیو مرز رو شنیدم. و بقیهش هم دست و بالم خالی شه میشنوم. شنیدنش حس این "تنها تو نیستی که.." رو داشت. تا اینجا که دوستش داشتم. واقعی بود. هست. فهمیدمش.
هر لحظه دیوارها به من نزدیکتر میشن.
_از نظر من همه حالشون بَده
فقط بعضیا میتونن تظاهر به خوب بودن کنن بعضیا نمیتونن!
+ تو چی؟ تو حالت خوبه؟
_میبینی که، دارم میخندم
"تنهاییِ دو نفر"
توی این هفت هشت ده ماه، هر وقت که مامان میاد توی اتاق ما یه فیلمی ببینه باهامون، احساس میکنم صاحب بزرگترین و بهترین سینمای قارهام. حالا یکی نیست بگه کلا ماهی یه بار این تقریبا نیم سوز شده رو روشن میکنی و دو سه ماه یه بار با هم ازش یه فیلم میبینین. اما خب.. به هر حال..