آدمیم..

دیشب قبل از اینکه بخوابم داشتم voice معلم زبان رو میشنیدم که داشت توضیح میداد توی هفته برای هر اسکیل چقدر وقت بذارم و این‌ها.. داشت میگفت مثلا اگر دو روز باید لغت بخونی و لیسنینگ کار کنی، و از این دو روز مثلا یه روزش رو نتونستی.. این کار رو نکن که روز دوم بیای یه حجم زیاد رو به جبران دیروز بخونی و تمرین کنی. هیچ اشکالی نداره. ما انسانیم. پیش میاد و..

این مرد هی داشت حرف میزد، من هی voice رو میبردم عقب، تا اون جمله‌ی هیچ اشکالی نداره. ما انسانیم رو برای بار چندم بشنوم. اصلا اشکی شده بودم. احساس میکردم چقدر تمام هزار و چهارصد و دوی لعنتی احتیاج داشتم بشنوم هیچ اشکالی نداره.. ما هم آدمیم.. ماشین نیستیم.. و نهایتا این جمله رو آخرای آبان از کسی شنیدم که منتظرش نبودم.

اصلا عبارت برگزیده‌ی آبان همین باشه.. که.. اشکالی نداره، ما فقط آدمیم..

پی.اس یا پی نوشت یا حالا هر چی هست:

تمام هزار و چهارصد و دوی لعنتی خودم به خودم گفتم که هیچ اشکالی نداره. تو هم آدمی. اما میدونی.. مثل اثر پلاسیبو میمونه. من وقتی خودم به خودم بگم افاقه نمیکنه انگار.. وقتی از زبان دیگری بشنوم اما انگار موثره..

+نمیدونم چرا راحت ترم بنویسم voice تا ویس.

فصل فصلِ..

با خاله ویدیوکال داشت و من خودم رو انداخته بودم وسط تماسشون. بعد از سلام و علیک میپرسه ته تغاری کجاست و میگم هنوز نیومده و سر کلاسه و فعلا سر تغاری و ته تغاری دارن جای من هم دانش میجویند و من به عنوان نقطه‌ی تعادل وسط این دو تا، دارم درس نمیخونم. خاله با مهربونی میگه ایرادی نداره که عوضش تو کار میکنی و درس رو هم به وقتش ادامه میدی و میگم میدونی خاله.. من فهمیدم درس و کار واقعا وقتش نیست.. وقت تشکیل خانواده‌ست! درس و کار همیشه هست دیگه من واقعا دلم میخواد دختر داشته باشم الان! چقدر کار درس.. خانواده برای آدم میمونه!:) غش غش میخنده و میگه آخه هر کی هم میاد طرفت امان نمیدی که و سرتغاری میزنه توی سرم و میگه این رو جدی نگیر خاله، الان لابد هورموناش به هم ریخته دو هفته دیگه ببینیمش و یه کلمه از این حرف‌ها رو بگیم تار و مارمون میکنه و...

راست میگفت. منم که آدمش نیستم اما.. من واقعا تحقیق کردم.. درس و کار هست دیگه.. خانواده میمونه..درس میخونی که چی؟ کار میکنی که چی؟ مردم چوسان قدیم رو نجات بدی؟ نه! درس میخونی کار میکنی که زندگی خودت و اطرافیانت رو بهتر کنی.. پس خانواده و تشکیل خانواده مهمه!

ولی هر چی هم که شد یادت بیار " هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است."

آماسیده

دیالوگ باکس| اپیزود چهل و سه.. آدم‌ها،خاطرات و موسیقی

بستنی زمستونی اومده، زمستونم دو فردای دیگه میرسه اما پاییز هنوز شروع هم نشده‌. درختا قشنگن. نارنجی و زرد و سبزن. یکی دو سه روزم توی این پنجاه شصت روز بارون زد، اما پاییز؟ انگار نه انگار. پس کی قراره حداقل یه هفته بارونی باشه و آدم احساس کنه وسط پاییزه؟ نه کِی؟

اگه خواننده بود؟

دیشب توی خیابون چرخ میخوردیم و آهنگ گوش میکردیم و فلش ماشین یه فولدر عجیبی از آهنگ‌های دهه هشتاد نود بود. بهنام صفوی، مرتضی پاشایی، رو در و دیوار این شهر همه‌ش از تو یادگاره توی این کوچه‌ی تاریک منُ تنها نمیذاره و اینا..

شیشه تا آخر پایین بود و باد صورتم رو منجمد کرده بود.. رفتم توی فکر بلاگفای خالی.. داشتم فکر میکردم همسایه‌ها اگه خواننده بودن چی میشدن.. و به لیستی رسیدم که شاید بعدا ادیت بخواد اما، این اولین چیزایی بود که برای هر کی به ذهنم میومد..

ادامه مطلب

تنها در خانه‌، قسمت هفتم

آپدیت شده‌های بلاگفا رو داشتم نگاه میکردم، حس کردم kevinم، توی تنها در خانه. همه رفتن مسافرت من موندم خونه.

+دیدم شش قسمت ساخته شده گفتم هفتمش منم لابد.

ماندنِ نماندن

کجا بود خونده بودم که " تنها چیزی که میماند، نماندن است."

پنجره پنجره پنجره‌ ها..

دوستشون داشتم.

ادامه مطلب

عادت میکنیم

عادی میشه. این که هر روز چیزهایی ببینی که مغزت داغ بشه و قُل قُل کنه. این‌ که ضربانت رو نداشته باشی. توی مسیر باشی و بدون دلیل چشمات گرم بشه. یک خشم و عصبانیت آروم نشدنی باشی. یک کم تحمل. یه غم ادامه دار. یک تیر کشیدن گیجگاهی که تمومی نداره. هوای ابری رو ببینی و با خودت فکر کنی بالاخره امروز روز بهتریه و در ادامه‌ی روز متوجه بشی نه بابا.. این داستان ادامه دارد. عادی میشه. عادی شده. دیگه خیلی عجیب نیست. باهات عجین شده. برای همین دیگه نمیگی.. نمینویسی. کاش نگفتن به معنی وجود نداشتن بود‌ نه عادی شدن. اما خب شاید.. همه‌ش همینه.

والسلام..

خلاصه‌ی دوشنبه: آدم‌ها از جانب خدا حرف زیاد میزنن.

شنیدنی

[ترک سیزده آلبوم برداشت پیمان یزدانیان]

شنبه

"تو حامی بودن تو خونته..اصلا نیاز نیست وانمود کنی یا مثلا بخوای که باشی."


هوا آلوده‌ست. سنگینه. هر نفسی که ممد حیات است ذاتاََ مضر جان و روان است. سیگار نکشیده و در معرض سیگار نبوده بوی دود و سیگار به خوردم رفته عجیب غریب. دیشب با جمشید حرف میزدم و جفتمون اتفاق نظر داشتیم روی غروب جمعه که بیخ خرمون رو گرفته.. و من قبل از اینکه بخوابم به جمشید پیام دادم و گفتم ببین من خداحافظی میکنم و میخوابم اما تو یه کاری کن، برام یه یادداشت بذار یکم از خوبی‌هام بگو بعد من صبح شنبه که بیدار شدم بخونم روزم ساخته شه که فردا هم عین امروز از کار نیوفتم و فشرده نباشم و خلاصه سوخت روزم تامین شه چند روز بعدم من برات جبران میکنم.. گفت باشه و منم خداحافظی کردم و پس از دست و پا زدن‌های بسیار خوابیدم. بیدار شدم و دیدم برام نوشته. خوندنش همانا و چلانده شدن قلبم هم همینطور. نوشته بود: تو همیشه تو روزای سخت چه برای بقیه چه برای خودت حامی بودی. تو حامی بودن تو خونته. اصلا نیاز نیست وانمود کنی یا مثلا بخوای باشی. مثلا ببین من ذاتا کوآلام. خب من ادا در نمیارم که هستم. تو هم...

توقعش رو نداشتم. واقعا توقعش رو نداشتم. تصورم چیزهایی بود که بارها شنیدم. مثلا بانمکی.. مهربونی.. نمیدونم از اینجور چیزها.. راستش رسما گوشت شد و چسبید به تنم. و تمام مدت فراغتی که پیش میومد میرفتم توی فکر کلمه‌ی حامی.. که چقدر میتونه واقعی باشه..؟

خلاصه که خوشا به بخت بلندم اگه اینطور بنظرش میام..

آبی یا غصبی

نمیدونم آبی بهم میاد، یا چون پیراهن بابا و شال مامان رو پیچوندم و لباسا غصبیه انقدر بهم نشسته و خودم پسندیدم و راضی‌ام.