اگر قرار بود هر بار که با کلافگی از رستنگاه موهام دست میکشم تا روی محاسن نداشتهم، یه لایه از پوستم رو از دست بدم.. از چهل و هشت ساعت پیش تا الان باید فقط استخوانهای سر و صورتم باقی میموند.
اصرار بی جا مانع کسب است.
اینکه آدم یه کار خوبی از دستش بر بیاد، خوبه.. اما اینکه وقتی بقیه توی شرایط انجامش نیستن و با معذرت کناره میگیرن، هی اصرار کنه که حالا چی میشه باشی، حالا چی میشه که بیای حالا چی میشه که انجامش بدی و یه عالمه از این حالا چی میشهها.. بده. زشته. مستهجنه. نیت خوب تو قابل ستایشه اما نمیتونم دیگه.. نیستم دیگه.. چرا یه حسی میدی انگار شیطان رجیمم! اگه تنهایی نمیتونی انجامش بدی صبر کن تا روزی که من هم بتونم. اگه عجله داری و به هیچ وجه تنهایی نمیتونی.. بگرد دنبال یکی دیگه.. و در غیر این صورت منتظر کسی نباش و خودت برو توی دلش. هی اصرار اصرار.. ملامت.. هی به آدم احساس گناه و شرم میده.. در حالی که کشک چی؟ شرم چی؟ نمیتونم دیگه. نمیتونم و صد البته نمیخوام. خدایی آدم تصور میکنه WoOw سی سالگی به بعد چه پختگیای وجود داره، چه تدبیری، چه آرامش و منطقی، چه درکی از بقیهی آدمها.. اما! نه واقعا.. همیشه اینطور نیست.. اصلا اینطور نیست. بیا! این آدمِ ول نکنی که امروز گرفتارشم هم مصداق بارزش.
تماما مخصوص
دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پردهی سیاه که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان میآید.
صدای سگ آزاردهنده بود. جوری در سرم میپیچید که آروارههام را قفل میکرد. دلم میخواست از آن تکهی آخر بیدغدغه بگذرم، و نمیشد. خدایا، این صدا از کجاست؟ سگی دنبالمان کرده که ما را از خاک پدری بیرون کند و بعد آرام بگیرد؟
گفتم:"میدانستی در مرزها همیشه صدای سگ میآید؟"
فرشاد بیشتر به من نزدیک شد:" یعنی خیلی فاصله داریم؟"
"نمیدانم. فقط شنیدهام که برای تعیین خط مرزی به صدای سگهای مرز گوش میدهند. آنجا که صدا اوج بگیرد مرز است. سیم خاردار میکشند و اسمش را میگذارند مرز."
نفله و کلافه بودم. صدای سگ در سرم هیاهو میشد، و در شقیقههام میکوبید.
-عباس معروفی
+شنیدنیِ کل یکشنبهی تعطیل:.. if you go a way
صدام میکنه خورشید اما نوری هم اگه در من میبینه، از خودشه. در واقع خورشید اونه، من ماهم.
ای روشنی صبح به مغرب برگرد..
کوچک دیدن در نگاهش بود نه آنچه که مینگریست؟
زندایی گفت میدونی الان چی میچسبه؟ ابرو بالا داده پرسیدم چی میچسبه؟ گفت.. یه دوش آب گرم که خستگی رو بشوره ببره و بعد آدم بگیره تخت بخوابه. گفتم من وقتی مثل امشب بهم خوش گذشته باشه و مهمونهام رفته باشن، چیزی که بهم میچسبه اینه که وصل شم به بلوتوث تلویزیون و یکی از پلی لیستهایی که دوست دارم رو پلی کنم و آروم آروم ظرفها رو جمع کنم، پوست میوهها رو جمع کنم، کوسنها رو بذارم سرجاشون و خونه رو مرتب کنم.. و هر از گاهی به این فکر کنم که بهم خوش گذشت و برای خودم لبخند بزنم به شبی که سپری شد و دل بدم به جمع و جور کردن و شنیدن آهنگ و خلوتی خونه. گفت میدونی از چه ویژگی تو خیلی خوشم میاد؟ گفتم چی؟ گفت تو هم مثل داییت از کوچکترین چیزها خوشحال میشی و لذت میبری.. و ذهنیت مثبتی داری، من این رو خیلی دوست دارم.. خندهام گرفت و گفتم واقعا؟! گفت آره واقعا وایسا الان میام و پاشد موبایلش رو بیاره تا عکسی رو نشونم بده و من رفتم توی فکر که.. ذهنیت مثبت رو با من بود؟ کافیه یه روز از خیلی نزدیک همراهم باشه تا ببینه چقدر از سگ کمک میگیرم بیاد توی زندگیم! و بعد یاد خوشحالی از چیزهای کوچیک افتادم و برام سوال شد چیزهای کوچیک چیه؟ هر چیزی که بدون آسیب خاصی به ما و اطرافیانمون، بتونه ما رو خوشحال کنه در این دنیا، ولو بستنی زمستونیای که شکلاتش تَرَک نخورده و کاملا صاف و صوفه، چیز بزرگیه والا..
افاضات شیخه
ولی زندگی واقعی هم خیلی سخته، هم خیلی بی رحمه، هم خیلی گرونه، هم خیلی ناراحت کنندهست.
گره هندزفریها رو باز کنیم که:
مُفصلاند زمستانها..
گم شدن بد نیست.. بدی ماجرا اینجاست که ممکنه به جایی برسی که ببینی دیگه نه خودت خودت رو پیدا میکنی، نه کسی دنبالت میگرده.
بودی حالا..
بهش گفتم انقدر همهتون یا دارین میرین، یا دارین کاراتون رو میکنین که برین.. میخوام روی پیشونیم تتو کنم "اگه تا دو سالِ آینده قصد مهاجرت نداری بیا با هم دوست شیم و ارتباط بگیریم و حرف از نرفتن بزنیم" و بعد راه بیوفتم توی خیابون. بامزه گفت ما رو دور ننداز حالا! گفتم دور ننداز چیه.. هر وری برین.. هر چقدر هم که دغدغه و مشغلهها متفاوت و زیاد شه.. توی قلبمین اما دیگه کم کم دارم از هم میگسستم با این حس که همهتون میرین و منم و این همه جاهای خالی...
+واقعا تصور میکنم بار روانیای که تحمل میکنم از این همه رفتنا.. دور شدنا رو فقط با همین میتونم مدیریت کنم که دور و برم جمعی باشه از ماندگان. یکم محیطم محیطی باشه که حرف از رفتن نباشه. خسته شدم.
بوشو بوشو..
اگه امروز هم بارون نیاد مهاجرت میکنم رشت.
میگفت دردی که توی اشک جا نشه، توی لبخند جا میگیره.
خدایا شکرت!
دیشب بعد از مدتها دفترم رو باز کردم و خلاصهای از آنچه روی دادِ چند روز رو نوشتم. از هفتهی پیش تا همین شنبهای که رسید. آخرین موردی که داشتم مینوشتم.. خستهدلان طور نوشتم که روزای خوبی نیست، خستهام، توی این سیاره یه خبر خوب بهم برسه کاش. بعد همینطوری داشتم فکر میکردم الان چی بشه خوب میشه که یاد پروژهای افتادم که خیلی وقته منتظرش بودیم، نوشتم خدایا وسط این همه قوز بالای قوز، من فردا اگه ایمیل بگیرم این رفته مرحلهی بعد خوشحال میشم. اصلا دیگه چیزی ازت نمیخوام. لطفا اگه خوبه که جور شه، جور شه! نوشتم و تاریخ زدم و دفتر رو گذاشتم بالای تخت.. همون موقع گوشیم ویبره رفت. برش داشتم دیدم ایمیل جدید دارم. کنجکاوانه ایمیل رو چک کردم و دیدم اوه پس از مدتها خبری شد! داشتم فکر میکردم کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم(!) که ایمیل رو تا ته خوندم و دیدم چی؟ ریجکت شده..:))))) الو خدا؟ خط رو خط شده فکر کنما! دعا نکنم کاش:))))))
پسر ریجکتدونم پاره شد امسال بخدا.