دمی با ماهی‌ها..

در این حد که.. غذای ماهی‌ها رو هم که میدم، التماس دعا دارم ازشون.

سوخته..

به یاد آوردنِ خاطرات تا حدی خوب، که آدم‌هاش دیگه نیستن و توی همون خاطره موندن فقط، آتیشه. میوفته به جون آدم و میسوزونه آدم رو..

پنجاه و یک بار

نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن. نشخوار نکن!

القصه..

آقا یه نارنگی ما رو نجات داد.


آمارش از دستم در رفته بود که این چندمین نفریه که امروز به روم میاره چقدر خسته و خرابم و همه چیز از قیافه‌ام تابلوهه. مغزم جهنم بود و فکر میکردم کاش یه ماسکی داشتم میزدم تا حداقل این جمله‌ی تکراری در باب حال و احوالم رو هی نخوام از نزدیکانم بشنوم. گرسنگی از جا بلندم کرد و پای یخچال که رسیدم فکر کردم چی میتونم بخورم که آماده کردنش زحمتی نداشته باشه؟ نگاهم افتاد به سبد میوه‌ها، و روی میوه‌ها نارنگی‌هایی بود که همین چند روز پیش با مامان رفتیم خریدیم. سبز مایل به نارنجی و زردا رو خودم از اون بالای سراشیبیِ برداشته بودم. یه دونه از روی سبد برداشتم و با خودم فکر کردم این اولین نارنگی‌ایه که امسال میخورم. با بدبینی پوست کندم و باز فکر کردم اگه هسته داشته باشه چقدر بده، سی ثانیه بعد فکر کردم اگه ترش باشه چی؟ اینم خوب نیست که..
خیلی زود پوستش کنده شد و با نوک چاقو اون سفیدی‌هاش رو سرسری گرفتم و دونه‌ دونه‌ش کردم و دیدم هیچکدوم هسته ندارن. اولین نفسِ راحت. مردد یه دونه رو توی دهنم گذاشتم و دیدم وَه! چه شیرین. چه خوشمزه. و دومین نفس راحت. بهم مزه داد. دومی رو پوست کندم. سومی رو پوست کندم. چهارمی رو پوست کندم. از ترس اینکه زیاد بخورم نارنجی میشم جلوی خودم رو گرفتم و ظرفم رو توی سینک رها کردم و رفتم صورتم رو با آب خنک شستم و احساس کردم بالاخره یه چیز خوب پیدا شد و چقدر خوب بودن این نارنگیا!.. یادم رفت چقدر همه چیز یه جورِ..
مزه‌ی شیرینش، خنکی دلپذیرش پخش شده بود توی تمام تنم انگار..
اون لحظه اونقدر نارنگیِ توی یخچال مونده‌ی خنکِ بدونِ هسته‌ی شیرین خوب بود، که دیگه جا برای چیز دیگه‌ای باقی نگذاشت تا ساعتی..
وقتی برگشتم پای میزم، احساس کردم میخوام حداقل به خودم نشون بدم اونی که صاحب این احساساته منم نه این احساسات صاحب من و خلاصه‌ش شد این که.. آقا یه نارنگی ما رو نجات داد.

خلایق هر چه لایق

"خون میشدم توی رگات، هوای توی ریه‌هات، جونمُ میدادم به جات، اما مهم نبود برات.." آقای رضا یزدانی، منم همینطور، منم همینطور، منم همینطور!

ادامه مطلب

تاریک

دیشب یه ویدیو خیلی خیلی کوتاه میدیدم مجتبی شکوری میگفت این تاریکی، تاریکیِ گور نیست، میتونه تاریکیِ رحم باشه.. و تمام آدم ها هم تجربه‌ش کردن.

ادامه مطلب

حسود پلاستیکی

به همه‌ی آدم‌هایی که راحت میتونن بخوابن حسودیم میشه. به همه‌ی آدم‌هایی که ناراحت میتونن بخوابن هم حسودیم میشه. به اونایی که نمیتونن بخوابن اما با بیخوابی از پسِ روز بر میان و به تمام کارها میرسن و میتونن مسلط باشن به امور هم، حسودیم میشه.

جا به جا

اساسا من باید صاحب این احساسات باشم، نه این احساسات صاحب من.

سعدی

شیری در این قَضیَّت کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو کمتر شده ز کاهی

ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رُستَنی نبینی بر گورِ من گیاهی

سعدی به هر چه آید گردن بنه که شاید
پیشِ که داد خواهی؟ از دستِ پادشاهی

بیا به اینور پُل

خانوم گل آی خانوم گل، دیگه سخته تحمل.

همه باید بفهمنم من نه‌.

عصبانی بودم از دستش. سراغم رو که گرفت شنیدمش و بهش گفتم اوکیه و کارش رو ردیف میکنم تا چند ساعت دیگه و خبرش رو هم بهش میدم. داشت صحبت میکرد که گفتم عصبانی و ناراحتم از دستت پس قطع کنیم لطفا که هم تحمل مکالمه رو ندارم، هم اینکه برم پی کارت ببینم چی میشه. صدام کرد گفت وا! چرا؟ من ناراحتت کردم؟ گفتم بله. گفت آآ بخاطر اون حرفا؟ دختر! ببین من رو صدام گرفته دو روزه بس که حرص خوردم.. درک کن شرایط و حال من رو هم، نباید ناراحت شی. گفتم اینکه صدای من نگرفته یعنی من خیلی شاد و خجسته و خندانم؟ یعنی نمیمیرم؟ هیچی نگفت و من خداحافظ گویان قطع کردم. گرفتار شدیما.

ادامه مطلب

هالالالای لالای لالالای‌لای..

توی ترافیک نوابیم و خانوم هایده، می‌فرمایند:

یه درمونده‌ی امروز واسش فرقی نداره

که فردا سر راهش زمونه چی میذاره

حس میکنم این ابر، چشای تو رو پوشیده

وقتی ازش فرار کنی، دنبالت میاد.. باید بایستی توی روش و یه بار برای همیشه کلکش رو بکنی. شایدم نشه البته.. گاهی هیچ نسخه‌ای جواب نمیده..