انگار نشستی پشت میز. کج. دستها زیر چانه. بی وقفه روی کاغذ مینویسی. مینویسی.. مینویسی.. صفحه رو پر میکنی.. تموم میشه یا تو فکر میکنی نوشتهت تا همینجا کافی بوده و تمومه. فرقی نمیکنه. به فکر یا واقعیت تمومه و بعد، کاغذ رو بلند میکنی یه نگاه سرسری میندازی و با چشمهات میخونی.. کاغذ رو میاری پایینتر. مچالهش میکنی. گلولهش میکنی. نشونه گیری میکنی و پرتاب به سمت سطل گوشه اتاق. بله! توپ توی تور قرار میگیره! بعد کاغذ بعدی و گلولهی بعدی. هی هم این چرخه میشه تکرار و تکرار و تکرار. بنظر میرسه.. این راهش نیست. پر کردن سطل گوشهی اتاق.. راهش نیست. شاید تمام کاغذ و خودکارها رو باید بذاری توی کمد.. ولش کنی به امان خدا. وقتش که شد سراغش رو میگیری و اون موقع.. حداقل سرنوشت کاغذها و کلمات زبون بسته.. سطل آشغال کنج اتاق و زیر فرش نیست. و این بهتره. بهتر از الان. یا اینطور بنظر میرسه. فرقی نمیکنه. مهم همینه که بهتره. بهتر از الان.
حالا هی بگرد
سی و پنج دقیقه دنبال هندزفریم گشتم. زیر تخت، زیر خوشخواب، توی جیب وستم، کشوهای عسلی، کمد بالای تخت، باکس کمد لباسها، توی جامدادیم، کولهی لپتاپ، پشت میز، زیر میز، روی میز، روی تردمیل، زیر تردمیل، توی کیفهایی که ازشون استفاده نمیکنم.. بالای تخت. طبقهی کتابها، جای براشها.. اتاق پسرک، بالای تخت پسرک، روی میز ناهار خوری، روی پاف، کنار شکلات خوریِ بین مبلهای پذیرایی.. گشتم گشتم گشتم.. نبود. گفتم قسمت نیست دیگه.. برم زودتر راه بیوفتم تا دیر نشده.. راه افتادم و رفتم. کیفی که همیشه همراهمه و هر روز ازش استفاده میکنم رو باز کردم تا کلیدم رو بذارم توی کیفم. حدس بزن چی شد؟ هندزفری سر جاش، توی کیفم بود. من همیشه دنبال چیزهایی میگردم که سر جاشون هستن. انگار از خودم توقع ندارم که چیزی رو سر جاش بذارم و یا اینکه.. همیشه فکر میکنم اگر سر جاش بود که من دنبالش نمیگشتم خب؟ اصلا آخرین بار کجا بود؟
تباه. تباه. تباه.
نفس کشیدن سخته
میدونم بوی خوب دادن چقدر خوبه و خوش میگذره. ولی دیگه وقتی از مترو یا هر عمومی دیگهای استفاده میکنی با عطر دوش نگیر عزیزم.
کاش و کاشتیم و در نیومد..
روزها در راه رو نخوندم کامل. هر از گاهی.. توی یک تاریخی که هوسش میزنه به سرم، میرم سراغش و چک میکنم.. کوت پایین رو یادم نمیاد توی خود کتاب دیده باشم اما.. توی "آن" و "نباید میخواندیم" و این مدل صفحهها دیده بودم تکستش رو و منسوب به روزها در راه بود. از دیشب توی فکرشم..:
"گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم."
?Who knows what might happen in the future
بلند شدم تا یک لیوان آبجوش بریزم، خودم رو توی آینه دیدم و مقدار ناچیزی وحشت کردم. گویا حواسم به ریمل داشتنم نبود و نتیجهی مالیدن چشمها.. صورت سیاهی بود که به حق، مناسب یوم الله، هالوینه. همونجا محکم دست کشیدم روی صورتم و تا حدی سیاهی رفت. این تنبلی دومم بود. تنبلی اول، استفاده از آبجوش بود. هر مدل کافی که قدغنه و دم کردن چای یا دمنوش.. کار پر زحمتی بنظر میاد. پس دو سه هفتهای هست که از روی تنبلی و حواس پرتی.. آبجوش خالی میخورم. خوبه. گرمه. همیشه در دسترسه و وقتی نباشه هم توی فلاسکم دارمش. مثل دمنوشهای کیسهای هم نیست که نوشته باشه ده دقیقه بذارین توی آبجوش بمونه و بعد میل کنید. چون من بعد از دو ساعت و چهل و هشت دقیقه یادم میوفته که کیسه رو گذاشتم توی آبجوش.. و خوردنش بعد از دو ساعت و چهل و هشت دقیقه واقعا چیز مسخرهی ننریه. آبجوش اما توی فلاسکه و سه چهار دقیقه بعد از ریختن.. قابل خوردنه.
حالا بعد از چند هفته به هم خو گرفتیم. من و لیوان و آبجوش.
فکر کنم به چیزهای دیگه هم.. خو گرفتم. منتها حوصلهی شمردن و گفتنشون رو ندارم.
رضا یزدانی میشنیدم تا همین چند لحظه پیش..
میخوند: روزهای بد رفت و روز بدتر اومد. میفهمیدمش. میفهمم.
باز هم شکرش..
زندهایم. و به قول مامانجون و آقا.. تنها چیزی که چارهای نداره.. مرگه.. یک چیزهایی از دستمون بر میاد و یک کارهایی میکنیم.. بالاخره یا تموم میشه یا ما بهتر میشیم و از پسش بهتر برمیایم.. خونه پرش هم اینه که نه تموم میشه نه بهتر میشیم و نه هیچی.. ندانم. اطمینان ندارم خیلی..
هفتهای هشتاد ساعت کار، برای بیست سی تومن حقوق.. نقض حقوق بشره. وقتشه دبیر محترم، صبح اول وقت کت شلوار قشنگه رو بپوشه و بیاد پشت میکروفون.. و این نقض آشکار حقوق بشر رو شدیدا محکوم کنه بلکه.. یکم دلمون خوش شه. و خب البته که.. نمیشه.
از رده خارج
سرش یک طوری منگ بود و خوب نمیشد که انگار سوپر ترانزیستور پن اتمیک بایدیگریدیبل ۳۷ سیویچش سوخته و به خیارشور احتیاج داریم.
اَ اِ چه کنونی
زندگی آب تنی در حوضچهی اکنون است. فقط در کویری که من زندگی میکنم حوضچه نداریم و تا چشم کار میکنه.. سرابه.. سرابه.. سرابه. آخرش رو با ریتم خانوم مهستی بخونیم..
بارون نیومد نیومد.. دوازده و نیم شب اومد که نمیشه رفت بیرون. ممنونم.
روزها در راه
۳-آبان-۱۴۰۳
اومده میگه شما معلومه دختر خوبی هستی، اما حجاب خوبی نداری. گفتم خیلی از آدمها هم هستن حجاب خوبی دارن اما آدم خوبی نیستن، این به اون در. بعد هر دو خلاف جهت هم به مسیرمون ادامه دادیم. واه.
یک هفته به آسمون وقت میدم. یا اینجا بارون میاد، یا من میرم اونجایی که بارون میاد. البته که نمیتونم تا آخر این ماه از شهر خارج شم و برم طرفی.. سو.. از دوش حمام برای شبیه سازی باید استفاده کنم. بختت زن. بختت.
Pride & Prejudice
پایان پروندهی غرور و تعصب