هر روز به خودم میگم که شب که شد، میشینیم یه گوشه.. یه نگاه میکنیم ببینیم کی کجاست و چه خبر؟ اوضاع خوبه یا چی.. بس که خیلی وقته بی خبریم از آدمها.. بعد هر شب باتری زندگی اجتماعی و آدمیزادیم تموم میشه و میخوام از خواب و خستگی بمیرم. کاش برای همهی کسایی که توی سرم دارن زندگی میکنن و یادشونم نوتیف میرفت، اونها خودشون میومدن یه پرچم سفیدی نشون میدادن و خبری از گذر دوران میدادن و آرام دل غمین ما میشدن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 21:34| توسط ماه
|