چه بگویم، نگفته هم پیداست!
پریشب، زدیم تلویزیون و دیدیم دعا داره پخش میشه و بابا گفت عع! فراز ششمه و من الان میخونم از این جلو میزنم!:))) و من این شکلی بودم که پدر من، اینجوری عبادات و نیایشت قبول باشه واقعا! مگه مسابقهست زود تموم کنی؟ که گفت فوتبال منچستر بایرنه و رفت وضو گرفت و اومد جوشن کبیر رو توی نیم ساعت خوند و زد فوتبال:)) بعد از فوتبال هم دیگه تلویزیون روی شبکه سه مونده بود و بابا هم رفت نماز خوند و قرآن رو گرفت دستش که بخونه.. منم پای لپتاپ بودم و بساطم رو پهن کرده بودم روی میز ناهار خوری که هم به کارا برسم و هم اینکه حواسم به بابا باشه که یکمی کسالت داشت.. سرم گرم کار بود که صدای این آقاهه توی تلویزیون حواسم رو به خودش جمع کرد، این آقاهه رو یادمه، یه بار همین چند سال پیشا توی یکی از همین شبا با اشک و بغض میگفت آی خواهرم تو نمیدونی با بی حجابی چه گناهی میکنی و مردِ بدبخت رو به چه روزی میندازی.. یادمه که حتی اون شب حرص خوردم و اومدم نوشتم همینجا که بابا بخدا اصلا بی احترامی و توهین به خانومها هیچی، این توهین به مرداست والا! آره خلاصه همین آدمی که چند وقت پیشا اینطوری میگفت.. دیشب پریشب داشت میگفت بیاین با اینایی که شکایت دارن با نمایندههاشون حرف بزنین، ده تا مطلب میگن، ۳تاش غلطه اما ۷ تا از اون ها میتونه درست باشه.. ابروهام بالا پرید! و بنظرم عجیب اومد اما خب تصور میکنی چی مثلا طرف دچار دگرگونی شده؟ سر عقل اومده و چشماش رو شسته و جور دیگهای میبینه؟ بعید میدونم و چیزی که عجیب بنظرم اومد این بود که آدمها تا کجا خودشون رو میکشونن... عجب خلاصه.. عجب.. از آدمها، ماسکها..
آخر سر هم بنظرم اومد، که تلاش برای اشک آدمها رو بیشتر درآوردن، چه کسب و کار پر برکتیه انگار...
+شبیه این باباهای عصبانی توی فیلما که شلنگ بدست میدویدن دنبال بچههاشون میگفتن وایسا نمیخوام بزنمت.. یه همچین حالتی..:)