چاییدنم قطعیه. این رو وقتی فهمیدم که کارم تموم شد و از ساختمون زدم بیرون.. به هوای مزه مزه کردن بارون بهار.. برای اولین بار به آدمایی که چتر داشتن و دوان دوان از کنارم رد میشدن حسودیم شد. حسودیم شد که چتر دارن و کمتر خیس شدن و از شال و مو و کیف و نوک تک تک انگشت‌های خودم آب میچکید. به مامان زنگ زدم و گفتم مامان هلپ! من رو داره آب میبره. گفت درخواست هلپ شما دریافت شده..گفت با خودم گفتم موندی توی بارون قبل از زنگ زدنت راه افتادم.. و منم سپاسگزار و متشکر ادامه دادم به راه. خیابون پر از آب بود و جوی هم انقدر پر از آب بود که آب‌ها میریخت توی پیاده رو. منت خدای عزوجل کفش‌هایی که امسال گرفتم مقاومت خوبی توی آبگرفتگی ها داره. هر ماشینی که رد شد اما آبیاری کرد من رو. مثل باغبونی که درخت رو آب میده.. فواره وار. به هر حال موش آب کشیده شدن هم توفیقی بود که به سرماخوردن بعدش هم می‌ارزه. بیست دقیقه‌ای راه رفتم و توی چشمام هم بارون بود و پلکام پیچید توی هم و چشمام باز نمیشد، عینک هم که برف پاک کن نداشت، از ثانیه دوم تصویر بلور شد. دیگه بالاخره رسیدم به پاساژ نزدیک و خودم رو انداختم توی طبقه اولش و دیدم وَه! چه تابلو فرش‌های زیبایی.. شوهر خاله، از وقتی بازنشسته شده فرش بافتن یاد گرفته و میبافه و الان داره یه‌ چیزی میبافه که میگه دو سال بعد تموم میشه.. آخرین بار که دیدمش ازش پرسیدم کار سختیه؟ گفت دقت و همت و صبر و پشتکار میخواد و یه طوری گفت که انگار هیچکدوم از اینا رو توی من نمیبینه:))! بعدتر که گفت هزینه دار قالی و نقشه و این چیزاش چقدر میشه، تصمیم گرفتم با اون پول برم هنگدرام بخرم و قالی‌بافی رو بذارم برای یه وقت دیگه‌ای که شاید بازنشست شدم.. نمیدونم.. خلاصه که مامان به داد این مستمند زیر بارون مونده رسید و حالا در جوار یک پارچ چای و چند پتو، انشای خود را مینویسم. نوادگانم، روزگار غریب و بدی هست اما امروز هوا خیلی خوب بود. مثل دیروزش البته. من هم که بنده‌ی ابر.. انسان بهتری بودم صدقه سر ابرها.. جای شما خالی..

+عنوان از سرنوشت همایون شجریانه، سوار ماشین که شدم.. رادیو داشت میخوندش..

++عکس برای لحظات بین مریض آسمون بود.. که بارون قطعید.
+++خیلی جدی نگران این موضوع بودم که همونطور که آب با شدت از جوی میریخت توی پیاده رو، موش‌های زیر زمینی و روی زمین هم بریزن توی پیاده رو و بخورنمون.