میگم چیه توی لکی؟ توجه داری این حجم سیگار کشیدن شبیه به خودکشی اگاهانه‌ست؟ میگه فکرم مشغوله. میگم مشغولِ چی؟ نبینم توی لکی‌ها، مردم توی این سن تازه پدر میشن برای اولین بار، بعد شما انقده بی حوصله‌ای؟ میگه مردم چه حوصله‌ای دارن! میگم چرا؟ باحاله که خانواده‌ی شلوغ و دور هم بودن.. و اون به سر تکان دادنی اکتفا میکنه.. میگم ای بابا! نباش پوکر! چی از خدا میخوای؟ زن و بچه به این خوبی و زیبایی داری‌‌.. دختری داری شاه نداره! بالاخره میخنده و میگه دو تا نوشابه هم بذار کنار من برات باز کنم! و سعی میکنم قیافه‌م شبیه گیف مِیمونه‌ی مورد علاقه‌ام باشه و بعد جدی شده و میگم کاری هست که من بتونم انجام بدم و حداقل سیگارا رو کم کنی و کمتر بری توی فکر؟ دستی به موهای سفید مشکیش میکشه و میگه نه، درست میشه، همکارم خبرش رو بده ببینیم نتیجه‌ی پرونده چی میشه فکرم سبک میشه.‌. میگم ایشالا که حله و وقتی میرم سمت اتاق به این فکر میکنم که .. بابا بودن سخته..