یکشنبه، روز خوبی نبود. انقدر روز خوبی نبود که احساس میکنم از این حجم بدی، تمام استخوان‌هام درد میکنن.. کاش شب خوبی باشه. اینکه بعد از عملیات نیمه‌شب بازم گوشیم سکته مغزی کرده بود و مجبورم کرد که وسط کار و روز چند جا برم پرس و جو که این رو باید چیکارش کنم هم، قوز بالای قوز و اسباب تکدر خاطر بیشتر شد. و در نهایت فرمودن تعمیر کردنش نمی‌ارزه و بهتره یکی دیگه بگیری. توقع داشتم دو سال دیگه کار کنه، هدیه تولد بیست و یک سالگیم بود و دوستش دارم. نه ضربه خورده بود، نه توی آب مونده بود، نه هیچیِ دیگه. یه روز تصمیم گرفت خاموش شه و جونش در بیاد تا روشن شه. و فرداش تعمیر‌کارهای شهر گفتن باهاش خدافظی کن. هوف.. یک ساعت پیش رفتم گوشیِ قبلی پدربزرگ رو ازش گرفتم. از این LG تاشو‌ها. باحاله. هی دلم میخواد یکی بهم زنگ بزنه جواب بدم و گوشی رو تا کنم و دوباره از نو..!:) مشکلش اینه که نمیتونم اینترنت رو هات اسپات کنم برای لپتاپ و کست باکسم ندارم.. وگرنه در حد زنگ خوردن و sms کارم رو راه میندازه.

روز خوبی نبود. یک روزِ ناخوب مساله ای نیست توی مجموعه‌ی چند هزار روز زندگیمون، ولی یک سلسله روزهای ناخوبِ کاملا متوالی، آدم رو مکدر نه، که تکیده میکنه.. و من، تمام روز به خودم دلداری میدادم که.. پس بزرگسالی اینطوریه عسل جون:*