گیف 🐒

میگم چیه توی لکی؟ توجه داری این حجم سیگار کشیدن شبیه به خودکشی اگاهانه‌ست؟ میگه فکرم مشغوله. میگم مشغولِ چی؟ نبینم توی لکی‌ها، مردم توی این سن تازه پدر میشن برای اولین بار، بعد شما انقده بی حوصله‌ای؟ میگه مردم چه حوصله‌ای دارن! میگم چرا؟ باحاله که خانواده‌ی شلوغ و دور هم بودن.. و اون به سر تکان دادنی اکتفا میکنه.. میگم ای بابا! نباش پوکر! چی از خدا میخوای؟ زن و بچه به این خوبی و زیبایی داری‌‌.. دختری داری شاه نداره! بالاخره میخنده و میگه دو تا نوشابه هم بذار کنار من برات باز کنم! و سعی میکنم قیافه‌م شبیه گیف مِیمونه‌ی مورد علاقه‌ام باشه و بعد جدی شده و میگم کاری هست که من بتونم انجام بدم و حداقل سیگارا رو کم کنی و کمتر بری توی فکر؟ دستی به موهای سفید مشکیش میکشه و میگه نه، درست میشه، همکارم خبرش رو بده ببینیم نتیجه‌ی پرونده چی میشه فکرم سبک میشه.‌. میگم ایشالا که حله و وقتی میرم سمت اتاق به این فکر میکنم که .. بابا بودن سخته..

نه فورا ولی حتما

نمیدونم چرا صبر ندارن. من وقتی میگم مامان ظرفا رو من میشورم، یعنی که "شما نشور یا نذار توی ماشین، من انجامش میدم". اما اینطوریه که مامان تصور میکنه وقتی من میگم من میشورم، یعنی تا هفده ثانیه دیگه پای سینک ایستادم و هندزفری رو توی گوشم فیکس کردم و اسکاچ بدست دارم ظرفا رو میسابم! در حالی که عزیز من، چی میشه حالا دو ساعت دیگه ظرف‌ها شسته شه؟ اصلا ظرف‌های امشب رو من صبح فردا بشورم، آسمون به زمین میاد؟ ظرف‌ها کپک میزنن؟ چه عجله‌ایه حالا! میشورم دیگه! اما نه.. قانع نمیشن.. استدلالشون هم اینه که ظرف نباید توی سینک بمونه و ظرف توی سینک بمونه خشک میشه! حالا بیا و ثابت کن نمیشه! من اصلا اول لیوان ها رو کفی میکنم، میچینم دور سینک، بعد بشقاب‌ها رو میچینم توی سینک که لیوانا رو میشورم اونا خیس بخورن، بعد بشقاب ها‌ رو کفی میکنم میچینم لب سینک، خورشت خوری ها رو میچینم توی سینک که بشقابا رو آب کشیدم اونا خیس بشن، بعد خورشت خوری رو کفی میکنم، پیاله‌ها رو میچینم توی سینک، بعد هم که در قابلمه و خود قابلمه و دیگه ببینیم چی هست خلاصه.. انقدر هم تمیز میشه که نگم..

چیه همش عجله و بی طاقتی.. مامانجون هم طاقت نداره اصلا ظرف ببینه جمع شده.. در حالی که ببین باباجان.. دلت رو بزرگ کن.. صبور باش.. ظرف همیشه برای شستن هست.. دیر نمیشه بابا.. بذار سر حوصله میشوریم جمع میکنیم. ای بابا.. به کجا چنین شتابان؟

جهان بس ناجوانمردانه پُر کالریست.

نیم ساعت روی تردمیل راه میری. بعد میزنه 250 کیلو کالری توی این نیم ساعت سوزوندی. بعد میای پایین و گوشیت رو از روی دراور برمیداری و نگاهت میوفته به بسته شکلاتِ کنار گوشیت و پشتش رو میخونی و میبینی نوشته هر یک عدد 220 کیلو کالری. و تو! تو! دو عدد خوردی..! خب زهرمار. این همه عرق جبین و اینا و آخر سر یه شکلات هم نسوخت؟ واقعا مرض.

مرگ.

تو برگزیده نبودی.. قبول کن که نبودی..

"این تصور قهرمان سازی از خودمون اشتباهه. حتی تاریخ رو که نگاه میکنیم قهرمان سازی نگاه میکنیم. فکر میکنیم رضا شاه تنهایی همه‌ی این کارها رو کرد. ما فکر میکنیم مصدق به تنهایی این کارها رو کرد. بعضیا که طرفدار محمدرضا شاه هستن میگن شاه خودش خوب بود اطرافیانش بد بودن. هر آدمی در یک زمینه‌ای میتونه یه آجر باشه فقط. و محمد هم به من گفت باید به این فکر کنی که دوران قهرمان‌ها گذشته، و ما باید فقط یک آجر باشیم و ما دونده‌هایی هستیم در یک دو امدادی که فقط وظیفه‌مون اینه که اون چوبی که دستمونه رو به موقع برسونیم به دست نفر بعدی.."*

*اپیزود بیست و ششِ کار نکن. دو سه دقیقه‌ی آخر.

هوم؟

از اون جنون چه خبر؟

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد..

اگه درست یادم باشه، نقل قول میکردن از یکی که نقل قول میکرد و یادش نبود از کی، اما میگفت اضطراب، گیجی ناشی از آزادیست..

هیچی دیگه، ۱۲ ساعت اخیر، دچار گیجی ناشی از آزادی بودم. هنوزم هستم. و وضعیت یه طوری بحرانی بود که احساس کردم قلبم از پا داره در میاد. فعلا تنها طوری که خودم رو کمی آروم کردم این بوده که عزیزم، قدم بعدی رو ببین. کار امروز رو انجام بده. تا بعد ببینیم یار را که‌ خواهد.. میلش کجا کشاند..

موثر بود؟ راستش زیاد نه. اما بهتر از دوازده ساعت قبل بود.

از دل گِل گُل برآرید..

چاییدنم قطعیه. این رو وقتی فهمیدم که کارم تموم شد و از ساختمون زدم بیرون.. به هوای مزه مزه کردن بارون بهار.. برای اولین بار به آدمایی که چتر داشتن و دوان دوان از کنارم رد میشدن حسودیم شد. حسودیم شد که چتر دارن و کمتر خیس شدن و از شال و مو و کیف و نوک تک تک انگشت‌های خودم آب میچکید. به مامان زنگ زدم و گفتم مامان هلپ! من رو داره آب میبره. گفت درخواست هلپ شما دریافت شده..گفت با خودم گفتم موندی توی بارون قبل از زنگ زدنت راه افتادم.. و منم سپاسگزار و متشکر ادامه دادم به راه. خیابون پر از آب بود و جوی هم انقدر پر از آب بود که آب‌ها میریخت توی پیاده رو. منت خدای عزوجل کفش‌هایی که امسال گرفتم مقاومت خوبی توی آبگرفتگی ها داره. هر ماشینی که رد شد اما آبیاری کرد من رو. مثل باغبونی که درخت رو آب میده.. فواره وار. به هر حال موش آب کشیده شدن هم توفیقی بود که به سرماخوردن بعدش هم می‌ارزه. بیست دقیقه‌ای راه رفتم و توی چشمام هم بارون بود و پلکام پیچید توی هم و چشمام باز نمیشد، عینک هم که برف پاک کن نداشت، از ثانیه دوم تصویر بلور شد. دیگه بالاخره رسیدم به پاساژ نزدیک و خودم رو انداختم توی طبقه اولش و دیدم وَه! چه تابلو فرش‌های زیبایی.. شوهر خاله، از وقتی بازنشسته شده فرش بافتن یاد گرفته و میبافه و الان داره یه‌ چیزی میبافه که میگه دو سال بعد تموم میشه.. آخرین بار که دیدمش ازش پرسیدم کار سختیه؟ گفت دقت و همت و صبر و پشتکار میخواد و یه طوری گفت که انگار هیچکدوم از اینا رو توی من نمیبینه:))! بعدتر که گفت هزینه دار قالی و نقشه و این چیزاش چقدر میشه، تصمیم گرفتم با اون پول برم هنگدرام بخرم و قالی‌بافی رو بذارم برای یه وقت دیگه‌ای که شاید بازنشست شدم.. نمیدونم.. خلاصه که مامان به داد این مستمند زیر بارون مونده رسید و حالا در جوار یک پارچ چای و چند پتو، انشای خود را مینویسم. نوادگانم، روزگار غریب و بدی هست اما امروز هوا خیلی خوب بود. مثل دیروزش البته. من هم که بنده‌ی ابر.. انسان بهتری بودم صدقه سر ابرها.. جای شما خالی..

+عنوان از سرنوشت همایون شجریانه، سوار ماشین که شدم.. رادیو داشت میخوندش..

++عکس برای لحظات بین مریض آسمون بود.. که بارون قطعید.
+++خیلی جدی نگران این موضوع بودم که همونطور که آب با شدت از جوی میریخت توی پیاده رو، موش‌های زیر زمینی و روی زمین هم بریزن توی پیاده رو و بخورنمون.

همدلی؟ ایز دت یو؟!

همدلی؟ من تا همین ده دقیقه پیش خاله خرسی درون صداش میکردم.


اپیزود آخر رادیو زی و حرفای مریم‌شون که مدیر محصول بود رو میشنیدم؛ میگفت دیدن و شنیدن و خوندن قصه ها و روایت‌های مختلف از نوشته تا فیلم، باعث میشه حس همدلی توی آدم تقویت شه. خودت رو بذاری جای اونی که توی قصه و فیلمه و با چشمای اون ببینی.. بعد حواسم میره به اونجاهایی که توی بحث و اینا، یه صبری خرج میکنم و به طرف حق میدم بابت صد تا اتفاقی که ممکنه سرش اومده باشه و یکجا توی بحث با من فوران کرده.. بعدتر میرم به چهارده سالگی و حوالیش... فکر میکنم به کتابخونه و آرشیو رمان‌های فارسیِ غیر فاخر، مجله و ستون داستان‌ها، و تمام فیلم‌های کمی که دیدم و چیزهایی که شنیدم.. و به این فکر میکنم که واقعا این‌ها چقدر اثر داشتن..

جدی جالبه که اینکه این برخورده ‌که فلانی اگه با من سلوکش نمیشه مساله‌ش فقط من نیستم و فلان، اسمش همدلی میتونه باشه و خوندن، شنیدن و دیدن میتونه موجب تقویت این اتفاق باشه و کمک کنه در مواجهه با بقیه آدم‌ها..

چه بگویم، نگفته‌ هم پیداست!

پریشب، زدیم تلویزیون و دیدیم دعا داره پخش میشه و بابا گفت عع! فراز ششمه و من الان میخونم از این جلو میزنم!:))) و من این شکلی بودم که پدر من، اینجوری عبادات و نیایشت قبول باشه واقعا! مگه مسابقه‌ست زود تموم کنی؟ که گفت فوتبال منچستر بایرنه و رفت وضو گرفت و اومد جوشن کبیر رو توی نیم ساعت خوند و زد فوتبال:)) بعد از فوتبال هم دیگه تلویزیون روی شبکه سه مونده بود و بابا هم‌ رفت نماز خوند و قرآن رو گرفت دستش که بخونه.. منم پای لپتاپ بودم و بساطم رو پهن کرده بودم روی میز ناهار خوری که هم به کارا برسم و هم اینکه حواسم به بابا باشه که یکمی کسالت داشت.. سرم گرم کار بود که صدای این آقاهه توی تلویزیون حواسم رو به خودش جمع کرد، این آقاهه رو یادمه، یه بار همین چند سال پیشا توی یکی از همین شبا با اشک و بغض میگفت آی خواهرم تو نمیدونی با بی حجابی چه گناهی میکنی و مردِ بدبخت رو به چه‌ روزی میندازی.. یادمه که حتی اون شب حرص خوردم و اومدم نوشتم همینجا که بابا بخدا اصلا بی احترامی و توهین به خانوم‌ها هیچی،‌ این توهین به مرداست والا! آره خلاصه همین آدمی که چند وقت پیشا اینطوری میگفت.. دیشب پریشب داشت میگفت بیاین با اینایی که شکایت دارن با نماینده‌هاشون حرف بزنین، ده تا مطلب میگن، ۳تاش غلطه اما ۷ تا از اون ها میتونه درست باشه.. ابروهام بالا پرید! و بنظرم عجیب اومد اما خب تصور میکنی چی مثلا طرف دچار دگرگونی شده؟ سر عقل اومده و چشماش رو شسته و جور دیگه‌ای میبینه؟ بعید میدونم و چیزی که عجیب بنظرم اومد این بود که آدم‌ها تا کجا خودشون رو میکشونن... عجب خلاصه.. عجب.. از آدم‌ها، ماسک‌ها..

آخر سر هم بنظرم اومد،‌ که تلاش برای اشک آدم‌ها رو بیشتر درآوردن، چه کسب و کار پر برکتیه انگار...

+شبیه این باباهای عصبانی توی فیلما که شلنگ بدست میدویدن دنبال بچه‌هاشون میگفتن وایسا نمیخوام بزنمت.. یه همچین حالتی..:)

واس ماس

نوشته بود گاهی اوقات ما اگه از کسی مراقبت میکنیم بخاطر خودمونه.. بخاطر خودمون که زمانی دوست داشتیم کسی از ما اونچنان مراقبت کنه و نکرده و ما که تجربه‌ی احساس‌های دوست نداشتنی بعدش رو داشتیم، این کار رو برای بقیه کردیم تا اون‌ها به احساس ما دچار نشن. و این یعنی برای خودمون کردیم.. خودمون در زمان دیگه‌ای..

به عقد افسردگی در آمدن.

میگه: فصل فصلِ افاقه نکردن است، سال سال تقلاست، روز روزهای کشمکش است، شب شب‌های حیرانی‌ست.

میرفت و آتش، به دلم‌ میزد نگاهش..

شب‌هایی که از پنجره یا خیابون، محو آسمون میشد.. این آهنگ رو با صدایی بس نکره میخوند.. اعتماد بنفس این دختر رو دوست دارم..

مات تماشای توام..

امشب توی ترافیک ماشین بغلی این رو میشنید..

ماهِ خورشیدی

ماه امشب شبیه خورشیده، برای عکس گرفتن ازش یه آیفون چهارده پرو احتیاج دارم که ندارم..از چشمهایتان استفاده کنین خلاصه..