شنبه
"تو حامی بودن تو خونته..اصلا نیاز نیست وانمود کنی یا مثلا بخوای که باشی."
هوا آلودهست. سنگینه. هر نفسی که ممد حیات است ذاتاََ مضر جان و روان است. سیگار نکشیده و در معرض سیگار نبوده بوی دود و سیگار به خوردم رفته عجیب غریب. دیشب با جمشید حرف میزدم و جفتمون اتفاق نظر داشتیم روی غروب جمعه که بیخ خرمون رو گرفته.. و من قبل از اینکه بخوابم به جمشید پیام دادم و گفتم ببین من خداحافظی میکنم و میخوابم اما تو یه کاری کن، برام یه یادداشت بذار یکم از خوبیهام بگو بعد من صبح شنبه که بیدار شدم بخونم روزم ساخته شه که فردا هم عین امروز از کار نیوفتم و فشرده نباشم و خلاصه سوخت روزم تامین شه چند روز بعدم من برات جبران میکنم.. گفت باشه و منم خداحافظی کردم و پس از دست و پا زدنهای بسیار خوابیدم. بیدار شدم و دیدم برام نوشته. خوندنش همانا و چلانده شدن قلبم هم همینطور. نوشته بود: تو همیشه تو روزای سخت چه برای بقیه چه برای خودت حامی بودی. تو حامی بودن تو خونته. اصلا نیاز نیست وانمود کنی یا مثلا بخوای باشی. مثلا ببین من ذاتا کوآلام. خب من ادا در نمیارم که هستم. تو هم...
توقعش رو نداشتم. واقعا توقعش رو نداشتم. تصورم چیزهایی بود که بارها شنیدم. مثلا بانمکی.. مهربونی.. نمیدونم از اینجور چیزها.. راستش رسما گوشت شد و چسبید به تنم. و تمام مدت فراغتی که پیش میومد میرفتم توی فکر کلمهی حامی.. که چقدر میتونه واقعی باشه..؟
خلاصه که خوشا به بخت بلندم اگه اینطور بنظرش میام..