عادت میکنیم
عادی میشه. این که هر روز چیزهایی ببینی که مغزت داغ بشه و قُل قُل کنه. این که ضربانت رو نداشته باشی. توی مسیر باشی و بدون دلیل چشمات گرم بشه. یک خشم و عصبانیت آروم نشدنی باشی. یک کم تحمل. یه غم ادامه دار. یک تیر کشیدن گیجگاهی که تمومی نداره. هوای ابری رو ببینی و با خودت فکر کنی بالاخره امروز روز بهتریه و در ادامهی روز متوجه بشی نه بابا.. این داستان ادامه دارد. عادی میشه. عادی شده. دیگه خیلی عجیب نیست. باهات عجین شده. برای همین دیگه نمیگی.. نمینویسی. کاش نگفتن به معنی وجود نداشتن بود نه عادی شدن. اما خب شاید.. همهش همینه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 23:18| توسط ماه