بهش گفتم انقدر همه‌تون یا دارین میرین، یا دارین کاراتون رو میکنین که برین.. میخوام روی پیشونیم تتو کنم "اگه تا دو سالِ آینده قصد مهاجرت نداری بیا با هم دوست شیم و ارتباط بگیریم و حرف از نرفتن بزنیم" و بعد راه بیوفتم توی خیابون. بامزه گفت ما رو دور ننداز حالا! گفتم دور ننداز چیه.. هر وری برین.. هر چقدر هم که دغدغه و مشغله‌ها متفاوت و زیاد شه.. توی قلبمین اما دیگه کم کم دارم از هم میگسستم با این حس که همه‌تون میرین و منم و این همه جاهای خالی...

+واقعا‌ تصور میکنم بار روانی‌ای که تحمل میکنم از این همه رفتنا.. دور شدنا رو فقط با همین میتونم مدیریت کنم که دور و برم جمعی باشه از ماندگان. یکم محیطم محیطی باشه که حرف از رفتن نباشه. خسته شدم.