تماما مخصوص
دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پردهی سیاه که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان میآید.
صدای سگ آزاردهنده بود. جوری در سرم میپیچید که آروارههام را قفل میکرد. دلم میخواست از آن تکهی آخر بیدغدغه بگذرم، و نمیشد. خدایا، این صدا از کجاست؟ سگی دنبالمان کرده که ما را از خاک پدری بیرون کند و بعد آرام بگیرد؟
گفتم:"میدانستی در مرزها همیشه صدای سگ میآید؟"
فرشاد بیشتر به من نزدیک شد:" یعنی خیلی فاصله داریم؟"
"نمیدانم. فقط شنیدهام که برای تعیین خط مرزی به صدای سگهای مرز گوش میدهند. آنجا که صدا اوج بگیرد مرز است. سیم خاردار میکشند و اسمش را میگذارند مرز."
نفله و کلافه بودم. صدای سگ در سرم هیاهو میشد، و در شقیقههام میکوبید.
-عباس معروفی
+شنیدنیِ کل یکشنبهی تعطیل:.. if you go a way
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:29| توسط ماه