...
متاسفانه سیزدهم جَنیوئِری بیست بیست و چهار و بیست و سوم دی چهارده صفر دو، هفت گاو فربهی یأس با دهن درهای بزرگ هفت گاو لاغرِ امیدم رو خوردن و قورت دادن و استخوانهاش رو هم تف کردن بیرون. ناراحتم و دچار ضیق وقتیم و وقت آبغورهگیری و نالیدن نیست. بین خودمون باشه، وقتش هم پیدا کنیم این وسط مسطا، حوصلهش نیست. چند روز پیشها اون اپیزود Wish رو باز داشتم میشنیدم، همونی که از مردم رندوم توی خیابون پرسیدن اگه یه آرزوت تا پایان امروز برآورده شه چی میخوای و توی دههی نود ضبط شده بود، امشب و حالا که چشمام به سختی بازه، به اون شش دقیقه صدای آدمها فکر میکنم و فکر میکنم مگه چی میخواستیم از زندگی که اینطوری خودش رو قایم میکنه ازمون..؟ باشه! هر روز یه جنگه و زخم و جراحت طبیعت جنگه.. چون خاله بازی نیست که بخوای با برگ خورشت قورمه سبزی درست کنی، جنگه.. اما.. داداش من انقدری باندپیچی کردم این زخمها رو که الان بیشتر از یه جنگجو، شبیه مومیاییام. حالا باز خود دانی. کی قراره گاوهای امید فربه شن و برگردن؟ جان؟ گاو چاق امید برای نسخهی دمو بود فقط؟ توی این نسخه خودمون باید گاو بیاریم، صداش کنیم امیدواری، بهش برسیم، چاق شه، بزرگ شه، بره توی دلشون و در یک اقدام تلافیجویانه جبران کنه این روزا رو؟ پاور بانکمون بشه و شارژ کنه ما اموات رو؟ ولمون کن باباجان. نخواستیم. اصلا ما هم میریم بغل نجاتدهنده در گور میخسبیم. شب بخیر. بای. خدانگهدار.