توی فکرم. هزار و چهارصد و دو سال جالبی نبود. میتونم بگم که در واقع سختتر از شرایطی که امسال تجربه کردم رو.. پیش از این تجربه کرده بودم اما، در سختیِ هزار و چهارصد و دو تنها بودم. غم مشترک و درد مشترکی نبود که به اشتراک گذاشته شه و بگیم به فنا رفتیم کاپیتان! اما حداقل همهمون دور همیم و شاید دور هم تونستیم کاری کنیم. نه اینطور نبود. در سختی و آزار این سال تنها بودم. یک جورهایی همه چیز زیادی شخصی و خصوصی و گره خورده بود. چند روز پیش یادم افتاد که قرار بود بعد از تموم شدن بیست و چهار سالگی سگی، وسطهای ماه اسفند.. کروسان درست کنیم.. اما احساس کردم هنوز هم وقتش نیست. کی وقتشه؟ ندانم. شاید هم نباید منتظر وقت خاصی بود. ولی حقیقتا ترجیح میدم بذارمش برای وقتی که کمی کوکتر بودم. همه در تکاپوی نوروزن.. یا حداقل اینطور به چشم من میاد. مرکزهای خرید شلوغه. توی خیابون نیسان آبیِ قالیشویی دیده میشه و کامیونهایی که بارشون مبل و سرویس چوبه.. حاجی فیروز و مرد تنبکزن دم چهارراه و بازارچههای نوروزه ریتمدار و قِردار مینوازن.. و من.. خرید خاصی نکردم. مامان حسابی شاکیه و در یک اقدام تلافیجویانه امشب گفت من یه کت شلوار زیبا برای خودم دیدم اما چون تو هیچی نمیخری من هم اصلا هیچی نمیخرم! تلاش کردم تلافی نجویانه اما موفق نبودم. واقعا احتیاجی به لباس یا کیف و کفش و هر وسیلهی دیگهای ندارم در حال حاضر و نمیدونم چرا باور نمیکنن. پریشب که بیرون بودیم سین گفت ماگ میخری؟ گفتم دارم. گفت تو چه همه چی داری! و من خندیدم. "دارم" چیزیه که در مقابل بیشتر گزینههای خرید این روزها میگم و وقتی میگم دارم، واقعا دارم. و ترجیح میدم مثلا از همین دو سه تا ماگی که دارم استفاده کنم تا اینکه شش تا داشته باشم و ازشون استفاده نکنم. الان تنها نیازمندیم احتمالا باتری لپتاپه که به فنا رفته و اسیرم کرده و امیدوارم به حق همین شب عزیز مشکل لپتاپ با عوض کردن باتری حل بشه. خونه تکونی هم اگر به معنای شخم زدن همهی داشتنیها و بخشیدن و دور ریختن آنچه نمیخواهیم و استفاده نمیکنیم هست، انجام شد. اگه به معنی بشور بسابه، انجام نشد. پردهی اتاق و ملحفه و روبالشی رو نشُستم. کف اتاق رو طی نکشیدم. چهارچوب در و پنجره رو هم تمیز نکردم. فقط قالی کف اتاق رو شستم. اِ مثل اینکه جدی جدی هیچ کاری نکردم. اما حالا وقت زیاده.. سالی یک بار که آدم تمیز نمیکنه که.. وقت زیاده و تازه بارون هم قراره بیاد. شنبه، سه شنبه، چهارشنبه.. هواشناسی که اینطور گفته..
داشتم میگفتم.. هزار و چهارصد و دو سال جالبی نبود. میتونم بگم که در واقع سختتر از شرایطی که امسال تجربه کردم رو.. پیش از این تجربه کرده بودم اما، در سختیِ هزار و چهارصد و دو تنها بودم. غم مشترک و درد مشترکی نبود که به اشتراک گذاشته شه و بگیم به فنا رفتیم کاپیتان! اما حداقل همهمون دور همیم و شاید دور هم تونستیم کاری کنیم. نه اینطور نبود. در سختی و آزار این سال تنها بودم. احتمالا بیشترِ مابقی زندگی هم همینطوره اما خب این اولین بار بود. این همه تنهایی در مواجهه با یکسری داستانها.. با این شدت.. اولین بار بود. نه اونقدر بزرگ بودم که با تدبیر و دوراندیشی راه حلی ترتیب بدم و خردمندانه قدم بردارم. نه اونقدر کوچک بودم که پشت پرده قایم شم و بگم من اصلا نیستم. بدبختی ماجرا اینجا بود که انسان معاصر نه تنها تنها بود، که نمیتونست بدبختیهاش رو کلمه کنه و حرف و صوتش کنه و به یک نفر بگه. این از تنها بودن آدم رو تبدیل میکرد به تنها و بدبخت بودن. و این سخت بود. غمباد میگرفت آدم.. اما از غمباد هم نمرد آدم. به هر حال اینطور که پیداست.. آدمیزاد از آنچه در آینه میبینه سگ جانتره. و همچنان گلدون نارنج بوی بهشت میده و هفتسینِ طبیعی رو کنار هم بچینیم قشنگه، پیراشکیهای نان سحر شعبه امیرکبیر خوشمزهست و مزه ی بهشت میده.. و میشه رمان خوند و دمی در این دنیا نبود. و خانواده هنوز کنار آدم هست و مامان هنوز آلبالو پلو درست میکنه باقلوا! و جور عدمِ ادامهی تحصیلم پیش پدر دانشگاه دوستم رو خواهر PHDخوانم میکشه و دوستانی دارم بهتر از برگ درخت.. چنان که با اینکه این روزها سرم بیشتر توی لاک خودمه و بیخبرم از همه اما.. تصور اینکه چنین آدمهای خوبی در این جهان زیست میکنن روشن نگهم میداره.
ایدهای از چطور بودن سال بعد ندارم. حتی پلن خاصی هم ندارم. فقط میخوام توی این رودی که جریان داره شنا کنم و شنا رو بهتر یاد بگیرم. و بیشتر ضد آفتاب بزنم. این پلن هم که از یک ماه پیش که تولدش بود، نسخهی دموش اجرا شده و سال تحویل به بعد، نسخهی اصلیش روی سایت قرار میگیره! به امید آنکه در سال پیش رو، اگر تنها هستیم، تنها و بدبخت نباشیم و بشود حرف زد. سلامتی هم چیز خوبیه اگه داشته باشیم. و.. دیگه چی؟ هیچی دیگه.. همین..