هوا خوبه. بیرون سر سبز. بهاره به غایت کلمه. وقتی مسیری رو پیاده گز میکنم، یهو میبینم اِ چه بوی گلی میاد.. سر برمیگردونم میبینم پشت سرم از اون درخت‌هاست که انگار گل سفید داره. نمیدونم. اسمشون رو بلد نیستم. شاید هم اصلا درخت نیستن.. به هر حال.. یه گیاه شبیه درخته که بوی گل میده.. جالبه..

یه دو سه روزی هست به طرز مشکوکی خبر خوب میگیرم. در مورد خودم؟ نه بابا. بگو یه خط خبر. خبر خوش من زنده بودنمه که اونم نمیدونم واقعا چقدر خوشه وقتی، یه شب در میون حس میکنم مدت‌ها پیش مرده‌ام و فقط دفن نشدم. خبرای خوب میگیرم. درباره‌ی بقیه. مثلا صاد پریشب یه اسکرین فرستاد برام. با خودم فکر میکردم که این مدت که صداش در نیومده لابد ریجکت شده هیچی نمیگه و اخم‌هام هم رو بغل کردن تا عکس باز شه. عکس باز شد دیدم ای وایییییی! اکسپتههههعفافافتشعنشعنسعنعش! بی نهایت خوشحال شدم براش. تو گویی ده دقیقه‌ی تمام فراموش کردم. که من اینجام. بیست و پنج سالمه. در جهنم دست و پا میزنم. هر چی میدوام بازم پول ندارم و میخوابم بیدار میشم فقیرتر شدم. دور و برم از آدم‌ها خالیه و دارم دوست‌هام رو از دست میدم. گیر یک مشت آدم خل افتادم که فکر میکنن مسخره‌ی پدرشونم و از پاس کاری کردنم لذت میبرن. کدرم و دویدنم دویدن روی تردمیله. بی مقصد هیچ چیز سر و سامون نداره دور و برم. به حق، ده دقیقه فراموش کردم همه چیز رو و لبخند تا شقیقه‌هام کشیده شد. چنان ذوق زده شده بودم که میخواستم دور خونه بدوام و غش غش بخندم از خوشحالی براش. و اون از خوش حالی من شگفت زده بود. نمیفهمید. منی که دور بودم یکم، میدیدم چقدر استرس داره و نگرانه و چقدر دوست داره این موقعیت رو اکسپت بگیره.. انگار انقدر تحت فشار بود که هنوز به خودش نیومده بود.. دیگه انقدر سر و صدا کردم که اون هم موتورش روشن شد قدری.. هنوز هم مایه مسرتمه.. وقتی بهش فکر میکنم.. یا مثلا خبر گرفتم که الف بعد از مدتی بالاخره خونه‌ای که میخواست رو گرفت، یا آدم‌های عزیز دور و برم که ناراحتیشون لهم کرده بود.. بهترن.. وضعیتشون تغییری نکرده اما انگار لباس رزم پوشیدن و بعد از گذر دوره‌ی اولیه حالا دارن وضع رو مدیریت میکنن.. این دو سه روز، هر روز یه خبر خوب در مورد بقیه بهم میرسه من آتش رو به خاموشی‌ای هستم که هر خبر.. حکم دم تازه‌ای رو داره و من روشن میشم.. شعله میکشم.. چوب‌ها هم خاکستر میشن..

نمیدونم کی نوبت من میشه. اصلا نمیدونم منتظر چه خبر خوب شخصی میتونم باشم؟ همه چیز توی روند خودشه و یه جاهایی افتان و خیزان میره جلو و یه جاهایی سنگ هست و بالاخره سنگه هم برداشته میشه.. هیچ خبر خوب شخصی‌ِ شخصی‌ای وجود نداره الان برام.. گچ پای دخترک باز شه خوبه. پسرک امتحان‌هاش رو خوب بده و برای جا به جایی مدرسه‌اش دنگ و فنگ نداشته باشیم خوبه.. مامان و بابا سلامت باشن و خیالشون سبک.. یه سفر بریم جنوبِ جنوب، خوبه.. خبر خوب از بقیه خوبه..

ولی آقا من، دلم واقعا خبر خوب میخواد. برای همه و یه دونه هم صرفا شخصی سازی شده برای خودم. درسته نمیدونم دنبال چه خبری باید باشم و اصلا منتظر چی هستم و چی حالم رو تکون میده ولی.. دیگه کاش یکی گردن میگرفت و بررسی میکرد و بعد از بررسی و مداقعه‌ی نهایی، یه چیز شخصی سازی شده تحویلم میداد.. از اون مدل‌ها که حداقل ده دقیقه‌ای یادم بره.. کی‌ام. چند سالمه. و توی ایران زندگی میکنم.. و صرفا ناباوری باشه و خنده و سرخوشی.. نمیشه واقعا؟ بشه دیگه لطفا.. ما داریم اینجا زحمت میکشیم آقای قاضی..

+یافتم! الان یادم اومد لپتاپم مثل روز اولش شه شادان و غزل خوان میشوم.. اینم نمیشه کاریش کرد؟ :))