این دومین باری بود که با این دو نفر حکم بازی میکردم. سری پیش زن‌دایی یارم بود و این سری بابا. بابا خیلی حواس جمع بازی میکنه. کاملا آمار کارت‌ها رو داره. میدونه آس دل رو بازی کردن و الان شاه و سربازش مونده توی دست. و حتی از نوع بازی میتونه حدس بزنه که چه کسی صاحب چه کارت‌هاییه. من اصلا به خاطر نمیسپارم. و نه تنها به خاطر نمیسپارم کارت‌های بازی شده رو.. که توی تقلب هم خوب نیستم. قبل از بازی به بابا گفتم ببین من اصلا متوجه نمیشم بخوای بهم تقلب برسونی، چشم و ابرو رو هم باز متوجه نمیشم، چون عینکم توی ماشینه و کیفیت تصویر خیلی جزیی‌ای ندارم ازت.. یک جایی بابا گفت اگه الان حواس جمع بازی کنی این دست هم مال ماست. گفتم بابا داری تقلب میرسونی؟ حواس جمع یعنی چی بندازم الان؟ و گفت نه تو حواست باشه فقط.. و من هم یه نگاه به دستم کردم و یه چیزی انداختم و گفت آفرین. خودشه. بعدتر گفتن تقلب کردین اون دست! و من گیج بودم که "حواست جمع باشه" چه کد تقلبیه مگه؟ چرا من نمیدونستم؟:)) یا یک جاهایی یه کارت‌هایی مینداختم که بابا میگفت واقعا این رو انداختی؟ و من اینطوری بودم که خریت کردم، اشتباه شد، و خدایی هم ضایع‌‌ست وقتی با حکم دو میتونی دست رو مال خودت کنی اما.. یهو شاه رو میندازی اون وسط! ولی به هر حال.. بازی تموم شد. ما بردیم. با اقتدار هم بردیم. هفت، دو. توی اون چهار نفر، سه نفرشون بلد بودن.. فکر میکردن.. استراتژی میچیدن.. من هم بلدم حکم رو اما بلد بلد نیستم. و استراتژی من، استراتژی تصمیم در لحظه بود. من یادم نبود شاه خشت رفته یا هست، همون لحظه تصمیم میگرفتم چطوری پیش برم.. و بد هم از آب در نیومد.. بردیم. آخرش، چون به روشون آوردم که سری پیش هم ما بردیم با زن‌دایی.. گفتن خوش شانس بودی اما، این چه خوش شانسیه که حاکم دو تا حکم داره کلا و یارش هم تعریفی نداره اون دستش ولی.. باز هم میبرن؟ بنظرم که استراتژی کارآمدی بود اون در لحظه تصمیم گرفتنه.. کاش بقیه‌ی زندگیم هم بلد بشم در لحظه تصمیم بگیرم و آنقدر عواقب هر عمل و قدمی رو نسنجم و دنبال پیدا کردن دیتاهای بیشتر نباشم.. اولش داشتیم میباختیم. اما عینهو رئال کامبک داشتیم و بردیم و.. شیرین بود. فکر کنم سیزده ما به در شد بالاخره..