یک سری دوستانی داشتم.. یک سری آدم‌هایی بودن که.. من دوستشون داشتم و اون‌ها هم من رو دوست داشتن. کلا اوکی بودیم دیگه.. دوست بودیم. معاشرت میکردیم. لزوما نمیشه گفت دوست صمیمی بودیم اما رابطه‌ی دوستانه و خوبی داشتیم. دوستای خوبی بودیم. از معاشرت با هم چشم‌هامون روشن میشد..
بعد از یه مدتی، ارتباط ما کمرنگ میشد. و من حال آدم‌ها رو می‌پرسیدم اون موقع.. یعنی سه روز بی خبری روز چهارم پیام و تماس داشتم که فلانی خوبی؟ مطمئنی خوبی؟ اوکی اگه کاری چیزی بود بگو و مواظب خودت باش. خیلی هم به پر و پای آدم‌ها نمیپیچیدم. به خودم میگفتم من از کسی طلبی ندارم که.‌. این یک تعامل دو طرفه‌ست و حالا اون طرف مشغوله، درگیره، یا انتخاب کرده خلوت باشه.. هر چیزی..

ولی یک جایی، یک وقتی.. متوجه شدم که من وقتی بعد از مدت‌ها یک سری از آدم‌ها رو دیدم.. فلانی رو میبینم، دیگه اون حس و حال رو ازش نمیگیرم.. اون حس آشنا بودن رو.. اون که اوکی درگیریم اما هنوز میتونیم صحبت کنیم، دغدغه‌ی مشترک داشته باشیم یا بتونیم همفکری کنیم.. کودکانه‌ست گفتنش اما.. اصلا انگار دیگه دوستم نداره! من دوستش دارم. من اون حس آشنا بودن رو دارم اما.. اون آدم نداره.‌ و خب ناخوشایندی ماجرا همین‌جاست دقیقا. که تو دوستش داری (!) از بودن و تعامل باهاش کیف میکنی.. اما این جریان از طرف اون برقرار نیست.

اوایل.. ناراحت میشدم. درسته توی بیشتر اون روابطی که فکر میکردم دیگه فلانی دوستم نداره (؟!) و یعنی دیگه دوست نیستیم (؟)، نشانی از دشمنی هم نداشتیم با هم.. ولی خب.. احساس بدی داشت. داشتم. اما الان دیگه یه شش هفت هشت ماهی هست که ندارم این حس رو. توی این موقعیت‌ها. حتی یادمه تلاش میکردم یکم اوضاع رو به قبل برگردونم.. اگه حس میکنم چیزی سر جاش نیست شاید فقط اون یک روز روز مناسبش نیست.. و شاید فردا روز دیگری باشد اما.. غالب موقعیت‌ها اینطور بود که حسم بهم درست میگفت و تموم بود.
این موقعیت یکمی معذبیت هم داره با خودش. تو با یکی دعوا میکنی میگی دعوا کردم و تمومه.. تو با یکی به مشکل میخوری توی رفتار و اخلاق و ایده و نظر‌ها.. میگی این آدم چون فلانه من نمیتونمش دیگه..

معذبیت این موقعیت از اینجایی میاد که تو نه دعوا کردی، نه رفتار بدی دیدی.. نه هیچی.. همه چیز عادی بوده.. معمولی بوده.. تا وقتی که باز سراغش رو گرفتی، تا وقتی که نشستی پای میز روبروش.. تا وقتی در باز شده و از خونه بیرون اومده و باهاش دست دادی یا بغلش کردی.. جمله‌ی اولِ بعد از خوبی رو شنیدی و احساس کردی.. چیزی سر جاش نیست. چیز بزرگی سر جاش نیست. همه چیز معمولی بنظر میاد اما هیچی معمولی نیست.
و آره.. این معذب میکنه آدم رو..
تو دعوا نکردی با فلانی، یا شفاف نگفتی بخاطر فلان عقیده دیگه ارتباط آنچنانی نخواهیم داشت. در ظاهر همه چیز عادیه و چیزهای بزرگی میلنگه..

ناراحت میشدم. خیلی جدی ناراحت میشدم! از قضا شانس من در مواجهه با آدم‌هایی که صداشون میکردم دوست.. خوب بود و آدم‌های زیبایی به پستم میخوردن.. و دیدن از دست رفتنمون.. ناراحتم می‌کرد. چون هیچی هم نشده بود.. اما شده بود!
کی دیگه ناراحت نشدم؟ اون روزی که وقتی با خودم نشستم حرف زدم دیدم..
آدم‌ها به من بدهکار نیستن. آدم‌ها عوضش میشن. آدم‌ها نگاهشون، فکرشون، قضاوتشون هم عوض میشه.. با توجه به سواد و تجربه‌ای که هر روز بالا میره.. تغییر میکنن..
هزارتا دلیل وجود داره و هزارتا ماجرا که من نمیدونم و اگه اون‌ها این رو انتخاب میکنن و من هم به انتخابشون احترام میذارم.. دیگه این حجم از ناراحتی‌ای که از این ماجرا در دلم نشست میکنه منطقی بنظر نمیاد..
به هر دلیلی.. نمیخواد دیگه.. نمیخواد.. به یاد بسپار همه چیز تموم میشه.. دیر یا زود. و در بهترین حالت یاد اوقات خوش گذشته توی قلبت میمونه که یک روزی یک جایی.. دوستی داشتم که... فلان.
کسی پیش کسی سفته ضمانت نذاشته که.. و خیلی معدوده که آدم‌هایی توی زندگیت باشن که به طور مقطعی این حس رو بگیری و بعد برگردی به قبل..

نمیتونم اصلا حرف بزنم و بنویسم چرا؟
خلاصه که انسان آزاده همنشین و جایی باشه که دوست داره و راحته.. دشواری نداریم..

دروغ میگم! دشواری داریم. خیلی ناراحت کننده‌است این موضوع.. ولی چون بزرگ شدیم لوستر نیستیم و آدمیم.. سعی کنیم برای حقوق طبیعی انسان معاصر احترام قائل شیم.