صد و چهارمین بار
چند شب پیش یه ویدیو از پنجرهی اتاق و بارون.. برای کاف فرستادم و گفتم زن، یادته هفده هجده سالگی رو؟ یه تصمیمهایی میگرفتیم و لنگ نشونه میگشتیم.. بعد بارون میومد میگفتیم این همون نشونهستهاا؟ گفت آره.. و باید بدونی که بارون الان هم برای من یه نشونهست.. مثل همون وقتها.. گفتم من دیگه انگار دنبال نشونه نمیگردم. بارون برام بارونه و زیباست. فقط همین. گفت تو دیگه پیر شدی. گفتم آره واقعا..
امشب داشتم ته آخرین اپیزودی که میشنیدم رو میشنیدم که تموم شه.. آخرش یه آهنگی پخش شد که حواسم رفت پی کلمه و جملههاش.. نمیدونم روی چه حسابی ولی.. قلبم گفت بیا اینور بازار که برات از ته انبار نشونه آوردم.. و عجبا که من پذیرفتمش..!
یک دقیقهی اول این آهنگ بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:9| توسط ماه
|