از خواب بیدار شدم. موهام رو پیچیدم. تا آشپزخونه رفتم و دست خالی برگشتم. بوی مرغ ترش میومد اما پوچ بود. ناهار قرمزی سبزی داشتیم. داشتن در واقع. من که نمیخورم و آپشن‌های دیگه‌م هم نمیخواستم. برگشتم. پرده رو کنار زدم و نشستم روی تخت. احساس کردم بعد از چند روز حالا حالم بهتره و اون لحظه‌ای که بعد از چند روز کسالت.. میبینی بهبودی قابل توجهی داشتی و دیگه آنچنان مریض نیستی.. اون لحظه احساس خوبی بر آدم مستولی میگردد. مستولی گشت. و خوب بود. خوبه.. بیش باد‌.