لطفا هر کسی مواظب خودش باشه..
نقطهی آغازش اون اپیزود خودکشی رادیو مرز بود. بعدتر.. چند وقت پیشها.. یک جایی از کسی میشنیدم که یکی از نزدیکانش، اقدام به خودکشی کرده و خوشبختانه زنده مونده.. و اون آدم میگفت که چند ساعت قبل از این اتفاق داشته با اون طرف حرف میزده.. و حال خودش خوب نبوده و تا مدتها با خودش فکر میکرده که، شاید حرفهای اون روزی که زده.. با اون حال ناخوشش.. مثل یه هُل دادن بوده و باعث شده این آدم با اون حرفها یک دل بشه و خودکشی کنه.. از اون طرف ماجرا هم خودکشی پزشکها.. که پایانی نداره انگار.. سُرم داد سمت فری و بهش گفتم ببین! بیا حرف بزنیم. کشیک میشیک له و لوردهات کرده و قطعا من کاملا متوجه نمیشم اما.. بیا حرف بزنیم و من رو در جریان بذار.. خب؟ گفت خب و درد دلش رو گفت و حرف زدیم و قرار گذاشتیم بیشتر معاشرت داشته باشیم و پیگیر شیم که آدم، به آدم زندهست..
به شکل وسواس گونهای حساس شدم. هر جا یادداشتی، دیالوگی از آدمی میبینم و میشنوم که حتی به شوخی میگه بمیرم و خلاص شیم از زندگی.. تن و بدنم میلرزه. احساس میکنم باید یه کاری کنم اما ناتوانم. دست و پازدنم مضحک بنظرم میاد و اوضاع رو بدتر میکنم انگار! پریشب فری پیام داد که فلان چیزی که برام فرستادی رو تازه الان تونستم ببینم و من که خودم خراب و بیمار بودم پاسخ کوتاهی دادم و بعد از اون عذاب وجدانی گرفتم که مپرس. که نکنه میخواست بیشتر صحبت کنه و من بد ظاهر شدم؟
وسواس گرفتم. حساس شدم. نمیتونم کاری کنم. نمیتونم هم کاری نکنم. مغزم هم آزاد نمیشه از این ماجرا و آش شلم شورباییست زندگی.. قرار نبود اینطور باشه..
میترسم. میترسم آدمها بمیرن..