اشک مصنوعی تموم شده. چهارده ساعت پای لپتاپ بودن، چشمام رو به غر وا داشته و احساس میکنم خشکسالی شده. فکر کردم اشک طبیعی شاید کار رو در بیاره اما نه بابا. اول که کلا برهوت. بی اشک. بعد هم که مسخره. آمد اما در جوشیدنش آن نوازش‌ها نبود. بدتر درد داشت. بچگی‌ها توی یه نعلبکی چای میریختیم و خنک میشد.. پلک میزدیم؟ پلک نمیزدیم و فقط با چشم‌های بسته شیرجه میزدیم داخل نعلبکی؟ چشم‌ها باز بود؟ اوه فکر کنم خیلی بزرگ شدم و از کودکی واقعا فاصله گرفتم؛ چون چیزی به جز نعلبکی و مژه‌ی چای چکان یادم نمیاد. علمی بود اصلا؟ نمیدونم چرا پی‌اش رو نگرفتم تا حالا. دیگه جون سرچ کردن ندارم ببینم کار درستی میکردیم یا نه.. که اگه درست بود برم یه نعلبکی و چای بردارم.. بمونه تا فردا صبح و داروخونه‌ی چهارتا کوچه بالاتر. یک شب بی اشک مصنوعی بودن کسی رو نمیکشه. قوی ترش‌ میکنه. الکی.

+چه یاد اون آهنگ هایده افتادم میگفت.. آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود.