امشب فیلم غرور و تعصب، ورژن ۲۰۰۵، رو دیدم. خوب بود تقریبا. مکمل کتاب بود. بازیگر الیزابت و آقای دارسی هم واقعا حق بودن. و بسیار دوست داشتنی. من در مجموع دوستش داشتم. یعنی فیلمش هم از کتابش بهتر بود.. البته یه نیم ساعتی زود فیلم رو جمع کردن اما.. ملالی نیست. ۲۰۰۵ ساختنش و همینقدر هم دستشون درد نکنه. کتاب رو هم میگم که مطلوب بود. اما مطلوب بودن با خوب بودن فرق داره. خوب اونه که آدم به زمین و زمان پیشنهادش میکنه. خب من برای زمین و زمان پیشنهادی ندارم در حال حاضر.

اسم رمان یک طوری بود که من همیشه وقتی میدیدمش فکر میکردم چه اثر فاخریه که نخوندم. چه قصه‌ی عرفانی و خاصی میتونه باشه. حالا کتاب رو باز میکنی میبینی جمله‌ی اول نوشته: "صغیر و کبیر فرضشان این است که مرد مجرد پول‌وپله‌دار زن میخواهد."* و قصه توی این فضاست که توی خانواده پنج تا دخترن و مامانشون هم پیگیرانه و بی ملاحظه‌آنه اینور اونور دنبال شوهر دادن دختراست:))) اون وسط مسط‌ها آقای دارسی گرفتار غروره و الیزابت با تعصب روی قضاوتیه که آگاهانه نیست.. و صرفا پیش داوریه..

حالا میدونی چی باعث شد غرور و همینطور تعصب روی اون پیش داوریه از بین بره؟ حرف زدن. آدم‌ها حرف زدن.. به حرف‌های زده شده فکر کردن.. و زندگی گذشت.. و اوضاع بهتر شد.

*همین جمله هم من رو نگه داشت برای تموم کردن صفحه‌ی اول:)

به هر حال از این قصه ممنونم من. از دور و برم در لحظاتی جدا شدم. از فیلم هم ممنونم. یکی از دوره‌های محبوبم رو دیدم و الیزابت و آقای دارسیشم زیبا بودن و تصمیم گرفتم مثل الیزابت چتری‌هام رو بزنم امروز فردا که اگه خیلی زشت شد تا نوروز بلند شه..!

دوست دارم یه قصه‌ی دیگه‌ای رو شروع کنم و خودم رو به جای این شهر خشکسالی گرفته اونجا پیدا کنم.. ابله رو بخونم شاید.. شاید هم خانه‌ی ادریسی‌ها.. ولی خب فعلا میخوام توی اتمسفر همین قصه چند صباحی رو بمونم و دو سه هفته بعد برم سراغ قصه‌ی نو. البته اگر وقت و مجال و حالش باشه اون موقع.

همین.