?Who knows what might happen in the future
بلند شدم تا یک لیوان آبجوش بریزم، خودم رو توی آینه دیدم و مقدار ناچیزی وحشت کردم. گویا حواسم به ریمل داشتنم نبود و نتیجهی مالیدن چشمها.. صورت سیاهی بود که به حق، مناسب یوم الله، هالوینه. همونجا محکم دست کشیدم روی صورتم و تا حدی سیاهی رفت. این تنبلی دومم بود. تنبلی اول، استفاده از آبجوش بود. هر مدل کافی که قدغنه و دم کردن چای یا دمنوش.. کار پر زحمتی بنظر میاد. پس دو سه هفتهای هست که از روی تنبلی و حواس پرتی.. آبجوش خالی میخورم. خوبه. گرمه. همیشه در دسترسه و وقتی نباشه هم توی فلاسکم دارمش. مثل دمنوشهای کیسهای هم نیست که نوشته باشه ده دقیقه بذارین توی آبجوش بمونه و بعد میل کنید. چون من بعد از دو ساعت و چهل و هشت دقیقه یادم میوفته که کیسه رو گذاشتم توی آبجوش.. و خوردنش بعد از دو ساعت و چهل و هشت دقیقه واقعا چیز مسخرهی ننریه. آبجوش اما توی فلاسکه و سه چهار دقیقه بعد از ریختن.. قابل خوردنه.
حالا بعد از چند هفته به هم خو گرفتیم. من و لیوان و آبجوش.
فکر کنم به چیزهای دیگه هم.. خو گرفتم. منتها حوصلهی شمردن و گفتنشون رو ندارم.
رضا یزدانی میشنیدم تا همین چند لحظه پیش..
میخوند: روزهای بد رفت و روز بدتر اومد. میفهمیدمش. میفهمم.
باز هم شکرش..
زندهایم. و به قول مامانجون و آقا.. تنها چیزی که چارهای نداره.. مرگه.. یک چیزهایی از دستمون بر میاد و یک کارهایی میکنیم.. بالاخره یا تموم میشه یا ما بهتر میشیم و از پسش بهتر برمیایم.. خونه پرش هم اینه که نه تموم میشه نه بهتر میشیم و نه هیچی.. ندانم. اطمینان ندارم خیلی..