حالا هی بگرد
سی و پنج دقیقه دنبال هندزفریم گشتم. زیر تخت، زیر خوشخواب، توی جیب وستم، کشوهای عسلی، کمد بالای تخت، باکس کمد لباسها، توی جامدادیم، کولهی لپتاپ، پشت میز، زیر میز، روی میز، روی تردمیل، زیر تردمیل، توی کیفهایی که ازشون استفاده نمیکنم.. بالای تخت. طبقهی کتابها، جای براشها.. اتاق پسرک، بالای تخت پسرک، روی میز ناهار خوری، روی پاف، کنار شکلات خوریِ بین مبلهای پذیرایی.. گشتم گشتم گشتم.. نبود. گفتم قسمت نیست دیگه.. برم زودتر راه بیوفتم تا دیر نشده.. راه افتادم و رفتم. کیفی که همیشه همراهمه و هر روز ازش استفاده میکنم رو باز کردم تا کلیدم رو بذارم توی کیفم. حدس بزن چی شد؟ هندزفری سر جاش، توی کیفم بود. من همیشه دنبال چیزهایی میگردم که سر جاشون هستن. انگار از خودم توقع ندارم که چیزی رو سر جاش بذارم و یا اینکه.. همیشه فکر میکنم اگر سر جاش بود که من دنبالش نمیگشتم خب؟ اصلا آخرین بار کجا بود؟
تباه. تباه. تباه.