چند وقت پیش به دوستی که موقعیت سختی رو تجربه میکرد گفتم زمان احتیاجه.
شاید کلیشه‌ای بود. شاید تکراری بود. شاید بی‌جا بود. نمیدونم. اما تنها چیزی بود که میتونستم بگم. تنها چیزی بود که فکر میکردم واقعا میتونم بگم و بیراه نیست. دوستم در جواب گفت زمان؟ بعید میدونم..
واقعیت اینه که درسته که زمان ژلوفن نیست که تا اسمش رو بیاری و سه ساعت بهش امان بدی کار خودش رو کنه و تسکین بده و مرهمی باشه اما خب انقدرها هم بی خاصیت نیست‌ زمان.
فقط انگار داستان اینه که هر چی زمان بگذره، با بدبختی‌های جدیدتری روبرو میشیم. بدبختی‌های نوتر.. بدبختی‌های مهلک‌تر.. بدبختی های جدید ما رو میفرسته دنبال راه حل. راه حل از کجا میاد؟ بدبختی‌های قبلی. کجا چیکار کردم؟ کجا بهتره چیکار کنم؟ اون موقع این کار رو کردم و این اتفاق افتاد و این کار رو کردم و این اتفاق نیوفتاد و این کار رو نکردم و این اتفاق افتاد و این کار رو نکردم و این اتفاق نیوفتاد.
اون موقع اینطوری شد و اینطوری شدم و اینطوری شد و اینطوری نشدم و اینطوری نشد و اینطوری شدم و اینطوری نشد و اینطوری نشدم.
بله. زمان احتیاجه. نه برای اینکه زمان "اختصاصا" التیام لحظه‌ایه برای شخص شخیصی که شمایی.. بلکه زمان به بدبختی های جدید فرصت رخ نمایان کردن میده و به تو فرصت میده تا نسخه‌ی با تجربه‌ترِ خودت رو میبینی.. آن پیر فرزانه..
این لزوما به معنی "چیزی که نکشدت قوی ترت میکنه" نیست. میتونی یه آسیب دیده یا یه رنجور خسته از هفت آسمون باشی که نا توی پاهات نداشته باشی اما اون تجربه، یه جایی دستت رو بگیره..


شاید الان وحشتناک بنظر برسه. شاید اینطور بنظر برسه که ای بابا فلانی نفسش از بغل شوفاژ بالا میاد، اما در دراز مدت، میبینیم که همچین بیراه هم نیست...
یا لااقل امیدوارم که اینطور باشه..

+رجوع شود به دستان زیر چانه، شنیدنی‌های شنیدنی‌ای اونجاست تازگیا.. وَه از علیرضا قربانی. آرمان گرشاسبی و عجب از تهرانِ دودی.