بگذار که..
سرم داره منفجر میشه. شیش ساعت که اغراقه اما چهار ساعت و بیست دقیقهست با موبایلم درگیرم. هی سرچ میکنم ببینم چیکارش باید کنم. هی خاموش میشه، روشن میشه. خاموش میشه دیگه روشن نمیشه. به این پسر قد بلنده نشون دادم گفت کش مشش رو پاک کن و سبکش کن اگه باز خاموش میشد، بیار ببینیم شاید ویروسی شده. دیگه کلی باهاش کلنجار رفتم و فعلا یک ساعتی هست که روشنه. امیدوارم تا فردا عصر دیگه باهام راه بیاد تا برم یه گلی به سرش بگیرم. سرم داره منفجر میشه. چیه این آدمیزاد باید غذا بخوره، بخوابه. با اینکه غذا دوست دارم، به خوابهای زمستونی معروفم اما، نه. واقعا همیشه نه. این روزا بیشتر از همیشه نه. میلم به غذا نمیره. نمیاد. امشب داشتم فکر میکردم کاش جونش رو داشتم یکسره بیدار میموندم تا وقتی که میخوام برم این شرکته، اما دیدم دیگه نمیتونم. ولی کاش میتونستم. احساس میکنم توی روز وقت کم میارم برای غصه خوردن و باید شب یکسره بیدار بمونم که لقمه لقمه غصهها رو بعد از چهل و سه مرتبه جویدن، ببلعم. لقمه لقمه و چهل و سه مرتبه جویدن، شاید به هضم این همه ماجرا کمک کنه، نمیدونم. نارنج خانوم هم خشکید. گلدونِ توت فرنگی خواهر گرامی هم ایضا. ناراحت شدم. چون وقتی فقط دو تا ساقهی سبز نخشکیده مونده بود، وقتی درش آوردم و به خاکش یه حالی دادم و بیشتر مراقبش بودم، بهش گفتم ببین، اونا همه خشک شدن، تو که میون اون همه خشکیده ساقهها، سبز موندی منی. منتها اونم خشکید. این بده. این هفته دو تا بازی هست که امیدوارم فشل بازی در نیارن و ببرن. سه شنبه ایران آلمان ساعت دو و نیم سه بازی دارن و جمعه احتمالا ایران آمریکاست ساعت چند؟ شاید شش. بدم نمیاد این پسره اندرسون رو ببینم. جمشید میگه خوبه هنوز والیبال رو دنبال میکنی اما، بنظرم بیشتر خوبه که هنوز یه چیزای خوبی از قبل باقی مونده.. خستم شد. تابستون چه زود اومد.. جای چه آدمهایی خالیه..
+در ادامهی عنوان خواننده میخونه.. دل حل کند این مسالهها را..